دیوان اشعار - غزلیات

عبید زاکانی

غزل شمارهٔ ۳۱

عبید زاکانی
ز من مپرس که بر من چه حال میگذرد چو روز وصل توام در خیال میگذرد
جهان برابر چشمم سیاه میگردد چو در ضمیر من آن زلف و خال میگذرد
اگر هلاک خودم آرزوست منع مکن مرا که عمر چنین در ملال میگذرد
خیال مهر تو در چشم هر سهی سرویست که در حوالیش آب زلال میگذرد
ز بوی زلف توام روح تازه میگردد سپیده دم که نسیم شمال میگذرد
من و وصال تو آن فکر و آرزو هیهات که بر دماغ چه فکر محال میگذرد
غلام و چاکر روی چو ماه توست عبید وزین حدیث بسی ماه و سال میگذرد