دیوان اشعار - غزلیات

عبید زاکانی

غزل شمارهٔ ۲۷

عبید زاکانی
بیش از این برگ فراق رخ جانانم نیست بیش از این قوت سرپنجهٔ هجرانم نیست
کرده ام عزم سفر بو که میسر گردد میکنم فکر و جز این چاره و درمانم نیست
روی در کعبهٔ جان کرده به سر می پویم غمی از بادیه و خار مغیلانم نیست
سیل گو راه در او بند به خوناب سرشک غرق طوفان شده اندیشهٔ بارانم نیست
سر اگر میرود از دست بهل تا برود سر سودای سر بی سر و سامانم نیست
حسرت دیدن یاران جگرم سوخت عبید بیش از این طاقت نادیدن یارانم نیست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بازتاب‌دهنده‌ی حالِ عاشقیِ دل‌خسته و بی‌قرار است که بارِ سنگینِ دوری از جانان، او را به استیصال کشانده است. شاعر در این قطعه، عزمِ جزمِ خویش را برای سفری سرنوشت‌ساز به سوی کعبه‌ی جان به تصویر می‌کشد و با روحیه‌ای جسورانه، سختی‌های مسیر و حتی از دست دادنِ جان را در راهِ رسیدن به مقصود، به جان می‌خرد.

درونمایه‌ی اصلی اثر، تقابلِ میانِ رنجِ جانکاهِ فراق و اراده‌ی استوارِ عاشق برای رهایی از این درد است. عبید در این کلام، با بیانی صادقانه از غرق شدن در طوفانِ اشتیاق سخن می‌گوید و نشان می‌دهد که برایِ وصالِ یاران، دیگر هیچ ترس و دغدغه‌ای نسبت به مال و منال و سرو‌سامانِ دنیوی برای او باقی نمانده است.

معنای روان

بیش از این برگ فراق رخ جانانم نیست بیش از این قوت سرپنجهٔ هجرانم نیست

دیگر بیش از این تحملِ جدایی از چهره‌ی محبوب برایم ممکن نیست و توان و نیروی مقابله با چنگال‌های تیزِ هجران را از دست داده‌ام.

نکته ادبی: ترکیبِ «سرپنجهٔ هجران» استعاره‌ای است که دوری را به موجودی درنده یا قدرتمند تشبیه کرده است.

کرده ام عزم سفر بو که میسر گردد میکنم فکر و جز این چاره و درمانم نیست

تصمیم گرفته‌ام به سفری بروم به امید آنکه این دوری به وصال بدل شود؛ هرچه اندیشیده‌ام، چاره و راهِ علاجی جز این سفر برای رهایی از دردِ خود نیافته‌ام.

نکته ادبی: «بو» در اینجا به معنای «باشد که» یا «امید است که» به کار رفته است.

روی در کعبهٔ جان کرده به سر می پویم غمی از بادیه و خار مغیلانم نیست

در حالی که رو به سوی کعبه‌ی جان (محبوب) دارم، پیاده به راه افتاده‌ام و دیگر ترس و اندوهی از بیابان و دشواری‌های مسیر که همچون خارهای مغیلان هستند، ندارم.

نکته ادبی: «کعبهٔ جان» اضافه تشبیهی است که معشوق را به کعبه که قبله‌گاه آمال است تشبیه کرده است.

سیل گو راه در او بند به خوناب سرشک غرق طوفان شده اندیشهٔ بارانم نیست

اگر سیلِ اشکِ خونین راه را بر من ببندد، اهمیتی ندارد؛ زیرا من که در طوفانِ عشق غرق شده‌ام، دیگر نگرانِ بارانِ ناچیزی نیستم که بخواهد مانعِ راهم شود.

نکته ادبی: شاعر میان «طوفان» و «باران» تضاد مفهومی ایجاد کرده تا بزرگیِ رنج خود را نشان دهد.

سر اگر میرود از دست بهل تا برود سر سودای سر بی سر و سامانم نیست

اگر در این مسیرِ عاشقی، جانم را از دست دادم، بگذار چنین شود؛ من دیگر دغدغه و اندیشه‌ی مال و منال و سرو‌سامانِ زندگیِ دنیوی را ندارم.

نکته ادبی: «سر» در اینجا کنایه از جان و هستی است و «بی‌سر و سامان» اشاره به رهایی از تعلقات دنیوی دارد.

حسرت دیدن یاران جگرم سوخت عبید بیش از این طاقت نادیدن یارانم نیست

ای عبید، حسرتِ دیدارِ یاران، وجودم را به آتش کشیده است و دیگر بیش از این طاقت ندارم که دوری و ندیدنِ آنان را تحمل کنم.

نکته ادبی: «عبید» تخلص شاعر است که در بیت آخر به عنوان مخاطبِ خویش آورده است.

آرایه‌های ادبی

استعاره کعبهٔ جان

تشبیه جایگاه و مقام معشوق به کعبه که قبله‌گاه آمال و ایمان عاشق است.

اغراق سیل گو راه در او بند به خوناب سرشک

بزرگ‌نمایی در شدتِ گریستن به گونه‌ای که اشک به سیلاب و خون تبدیل شده است.

تضاد طوفان و باران

مقابله میان مصیبت بزرگ (طوفان) و مشکلات ناچیز (باران) برای نشان دادن استواری در مسیر.

کنایه سر

کنایه از جان و هستی انسان که در راهِ عشق نثار می‌شود.