دیوان اشعار - غزلیات

عبید زاکانی

غزل شمارهٔ ۲۴

عبید زاکانی
هرگز دلم ز کوی تو جائی دگر نرفت یکدم خیال روی توام از نظر نرفت
جان رفت و اشتیاق تو از جان بدر نشد سر رفت و آرزوی تو از سر بدر نرفت
هرکو قتیل عشق نشد چون به خاک رفت هم بیخبر بیامد و هم بی خبر برفت
در کوی عشق بی سر و پائی نشان نداد کو خسته دل نیامد و خونین جگر نرفت
عمرم برفت در طلب عشق و عاقبت کامی نیافت خاطر و کاری بسر نرفت
شوری فتاد از تو در آفاق و کس نماند کو چون عبید در سر این شور و شر نرفت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل با زبانی سوزناک و در عین حال صادقانه، تصویرگرِ وفاداریِ بی‌پایانِ عاشق و رنجِ جانکاهی است که در مسیر عشق متحمل شده است. شاعر با واگویه کردنِ اشتیاقِ همیشگی خود، نشان می‌دهد که چگونه جان و سرِ خویش را در راهِ معشوق باخته است.

در ادامه، نگاه شاعر به یأس و ناامیدی می‌گراید و از ناکامیِ حاصل از این همه طلبِ بی‌پایان سخن می‌گوید. او معتقد است که راهِ عشق، راهی دشوار است که جز با خونِ دل و رنج، کسی از آن به سرمنزل مقصود نمی‌رسد؛ هرچند خودِ او نیز در نهایت، حاصلِ این عمرِ پرشور را تهی می‌یابد.

معنای روان

هرگز دلم ز کوی تو جائی دگر نرفت یکدم خیال روی توام از نظر نرفت

قلب من هرگز از جایگاه و کوی تو به جایی دیگر نرفته است و یک لحظه هم تصویر چهره تو از خاطرم بیرون نرفته است.

نکته ادبی: استفاده از عبارت کوی تو استعاره از حضور معشوق است.

جان رفت و اشتیاق تو از جان بدر نشد سر رفت و آرزوی تو از سر بدر نرفت

جانم از بدنم رفت اما میل و اشتیاق به تو از جانم خارج نشد؛ سرم رفت (جان باختم) اما آرزوی وصال تو از سرم بیرون نرفت.

نکته ادبی: واژه سر در مصراع دوم کنایه از اندیشه و ذهن است و تکرار واژه جان و سر در دو مصراع صنعت تضاد و ایهام دارد.

هرکو قتیل عشق نشد چون به خاک رفت هم بیخبر بیامد و هم بی خبر برفت

هر کسی که پیش از مرگ، جانش را در راه عشق نباخت و فداییِ عشق نشد، زندگی‌اش پوچ بود؛ نه از حقیقت عشق باخبر شد و نه اثری از خود بر جای گذاشت.

نکته ادبی: قتیل عشق به معنای کسی است که در راه عشق کشته شده و به مقام شهادت عرفانی رسیده است.

در کوی عشق بی سر و پائی نشان نداد کو خسته دل نیامد و خونین جگر نرفت

در راه عشق، کسی را ندیدم که به سرمنزل مقصود رسیده باشد مگر اینکه ابتدا با دلی شکسته و جگری خونین در این مسیر حرکت کرده باشد.

نکته ادبی: بی سر و پایی در اینجا کنایه از کسانی است که بدون رنج و درد، سودای عشق دارند.

عمرم برفت در طلب عشق و عاقبت کامی نیافت خاطر و کاری بسر نرفت

تمام عمرم را در راه جستجوی عشق سپری کردم، اما سرانجام نه به خواسته‌ام رسیدم و نه کاری را با موفقیت به پایان رساندم.

نکته ادبی: کامی نیافت خاطر کنایه از نرسیدن به آرزو و مطلوب است.

شوری فتاد از تو در آفاق و کس نماند کو چون عبید در سر این شور و شر نرفت

عشق تو چنان شور و غوغایی در دنیا به پا کرد که هیچ‌کس باقی نماند مگر اینکه همچون من (عبید)، درگیر این شور و شر و سختی‌های عشق شود.

نکته ادبی: آفاق به معنای کرانه‌ها و در اینجا استعاره از کل جهان است.

آرایه‌های ادبی

کنایه از سر بدر نرفت

کنایه از فراموش نشدن و باقی ماندن در ذهن و اندیشه.

تضاد جان رفت و اشتیاق... بدر نشد

تقابل میان فنای جسم و بقایِ حسِ اشتیاق.

سجع و جناس شور و شر

هماهنگی آوایی که بر شدت و سختیِ دردِ عشق تأکید دارد.