دیوان اشعار - غزلیات

عبید زاکانی

غزل شمارهٔ ۲۱

عبید زاکانی
دگر برون شدنم زین دیار ممکن نیست دگر غریبیم از کوی یار ممکن نیست
مرا از آن لب شیرین و زلف عارض تو شکیب و طاقت و صبر و قرار ممکن نیست
دلا بکوش مگر دامنش به دست آری که وصل بی طلب و انتظار ممکن نیست
من اینکه عشق نورزم مرا به سر نرود من اینکه می نخورم در بهار ممکن نیست
در آن دیار که مائیم حالیا آنجا مسافران صبا را گذار ممکن نیست
عبید هم غزلی گاه گاه اگر بتوان بگو که خوشتر از این یادگار ممکن نیست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل در فضایی از تسلیم و بیچارگیِ عاشقانه سروده شده است؛ جایی که شاعر خود را در بندِ عشقِ یار و هوای بهار گرفتار می‌بیند. درون‌مایه‌ی اصلی شعر، بیانِ ناتوانیِ عاشق در گریز از تقدیرِ خویش، یعنی عشق‌ورزی و باده‌نوشی و همچنین دوری‌گزینی از جهان بیرون است. شاعر با تکرارِ ردیف «ممکن نیست»، گویی بر جبری حاکم بر احوالات خویش صحه می‌گذارد که گریزی از آن نیست.

در نهایت، شاعر به خود نهیب می‌زند که برای رسیدن به وصال یار باید رنج کشید و انتظار را تاب آورد. غزل با نوعی خودستاییِ مؤدبانه و تکیه بر ماندگاریِ شعر و هنر به پایان می‌رسد و شاعر، سرودنِ غزل را تنها میراثِ درخور و ارزشمندِ زندگی می‌داند.

معنای روان

دگر برون شدنم زین دیار ممکن نیست دگر غریبیم از کوی یار ممکن نیست

دیگر برای من راه بازگشتی از این دیاری که در آن گرفتار عشق شده‌ام وجود ندارد و دیگر نمی‌توانم دوری و غربت از کوی محبوب را تحمل کنم.

نکته ادبی: «دیار» در اینجا استعاره از حال و هوای قلبی یا مکانی است که شاعر در آن اسیر شده و «غریبیم» به معنای دوری و مهجور ماندن از یار است.

مرا از آن لب شیرین و زلف عارض تو شکیب و طاقت و صبر و قرار ممکن نیست

در برابرِ زیباییِ لب‌های شیرین و گیسوان تو، در وجود من دیگر هیچ شکیبایی، طاقت، صبر و آرامشی باقی نمانده است.

نکته ادبی: استفاده از «زلف عارض» ترکیبی است که به زیبایی‌های چهره و موی یار اشاره دارد و تاکید بر ناتوانی عاشق در برابر این زیبایی‌هاست.

دلا بکوش مگر دامنش به دست آری که وصل بی طلب و انتظار ممکن نیست

ای دل، همت کن و بکوش تا دامنِ وصالِ او را به دست آوری؛ چرا که رسیدن به محبوب بدون طلب کردن، تلاش و صبوری در انتظار، میسر نمی‌شود.

نکته ادبی: «دامنش به دست آری» کنایه از رسیدن به وصال و بهره‌مندی از حضور یار است.

من اینکه عشق نورزم مرا به سر نرود من اینکه می نخورم در بهار ممکن نیست

سرشتِ من به گونه‌ای است که عاشق نبودن برایم ممکن نیست؛ همان‌طور که در فصل بهار، پرهیز از باده‌نوشی برای من غیرممکن است.

نکته ادبی: اشاره به تضاد درونیِ شاعر؛ او عشق و عیش را جزو لاینفکِ وجود خویش می‌داند که اختیارش از دست او خارج است.

در آن دیار که مائیم حالیا آنجا مسافران صبا را گذار ممکن نیست

در این حال و روز و مکانی که ما اکنون در آن گرفتاریم، آن‌چنان انزوا و غربتی حاکم است که حتی نسیم صبا نیز نمی‌تواند از آن عبور کند.

نکته ادبی: «نسیم صبا» در ادبیات کلاسیک پیام‌رسان میان عاشق و معشوق است. عدم گذرِ صبا، نشان‌دهنده بن‌بستِ ارتباطی و عمقِ اندوهِ شاعر است.

عبید هم غزلی گاه گاه اگر بتوان بگو که خوشتر از این یادگار ممکن نیست

ای عبید، اگر می‌توانی گاهی غزلی بسرا، چرا که هیچ یادگاری زیباتر و ماندگارتر از این شعر برای آینده باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: تخلص شاعر در بیت پایانی که با لحنی توصیه به خویشتن همراه است و ارزشِ والای شعر را گوشزد می‌کند.

آرایه‌های ادبی

ردیف ممکن نیست

تکرارِ این عبارت در پایانِ هر بیت، فضای یأس و جبر و تاکید بر عدمِ امکانِ گریز از تقدیرِ عاشقانه را تقویت می‌کند.

نمادگرایی نسیم صبا

نمادِ پیام‌رسانی و اتصالِ عاشق به معشوق؛ در اینجا به دلیل غیرممکن بودنِ گذر آن، نشان‌دهنده انزوای مطلقِ شاعر است.

مراعات نظیر شکیب و طاقت و صبر و قرار

آوردن کلمات مترادف برای تاکید بر بی‌تابیِ شدیدِ عاشق و طغیانِ احساساتِ او.