دیوان اشعار - غزلیات

عبید زاکانی

غزل شمارهٔ ۱۸

عبید زاکانی
سیاه چرده بتم را نمک ز حد بگذشت عتاب او چو جفای فلک ز حد بگذشت
لطافت لب و دندان و مستی چشمش چو می پرستی ما یک به یک ز حد بگذشت
به لابه گفت که از حد گذشت جور رقیب به طنز گفت که بی هیچ شک ز حد بگذشت
بنوش بادهٔ صافی ز دست دلبر خویش که بیوفائی چرخ و فلک ز حد بگذشت
عبید را دل سنگینش امتحان کردند عیار دوستیش بر محک ز حد بگذشت