دیوان اشعار - غزلیات

عبید زاکانی

غزل شمارهٔ ۱۷

عبید زاکانی
رمید صبر و دل از من چو دلنواز برفت چه چاره سازم از این پس چو چاره ساز برفت
سوار گشته و عمدا گرفته باز به دست نموده روی به بیچارگان و باز برفت
به گریه چشمهٔ چشم بریخت چندان خون که کهنه خرقهٔ سالوسم از نماز برفت
جز از خیال قد و زلف یار و قصهٔ شوق دگر ز خاطرم اندیشهٔ دراز برفت
ز منع خلق از این بیش محترز بودم کنون حدیث من از حد احتراز برفت
دریغ و درد که در هجر یار و غصهٔ دهر برفت عمر و حقیقت که بر مجاز برفت
عبید چون جرست ناله سود می نکند چو کاروان جرس جمله بیجواز برفت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، روایتگر حالِ پریشان و استیصالِ عاشقی است که در هجرانِ یار، تمامِ داشته‌های معنوی و ظاهری خود را از دست داده و در بن‌بستی وجودی گرفتار شده است. فضا و لحنِ اثر، آمیزه‌ای از دردِ فراق و نگاهی تلخ و واقع‌گرایانه به گذرِ عمر و پوچیِ دلبستگی‌های دنیوی است.

شاعر در این ابیات، با بیانی صادقانه و تا حدی ساختارشکن، از فرو ریختنِ تمامیِ حصارهای دفاعیِ خود (صبر، آبرو، ریاکاریِ دینی و مصلحت‌اندیشی) سخن می‌گوید و تأکید می‌کند که وقتی اصلِ وجود (یار یا حقیقتِ زندگی) رخت بربست، دیگر هیچ‌کدام از این ابزارها برای تسکین یا بازگشت به روالِ عادی کارساز نیستند.

معنای روان

رمید صبر و دل از من چو دلنواز برفت چه چاره سازم از این پس چو چاره ساز برفت

صبر و آرامش از من گریخت، همان‌طور که با رفتنِ یارِ دلنواز، دلم نیز با او رفت. اکنون که آن کسی که گره از کارم می‌گشود و پناهِ من بود از میان رفته، دیگر چه چاره‌ای برای این درماندگی می‌توانم بیندیشم؟

نکته ادبی: تکرار واژه «رفت» در پایان هر دو مصراع، بر تأکیدِ فقدان و جدایی دلالت دارد.

سوار گشته و عمدا گرفته باز به دست نموده روی به بیچارگان و باز برفت

یار در حالی که سوار بر اسب بود و با بی‌اعتنایی، باز (پرنده شکاری) بر دست داشت، نگاهی به ما درماندگان انداخت و دوباره بی‌درنگ از پیش ما رفت.

نکته ادبی: واژه «باز» در اینجا ایهام دارد: هم به معنای پرنده شکاری (باز) و هم به معنای «دوباره» که بر بی‌تفاوتی و رفتنِ دوباره‌ی یار تأکید دارد.

به گریه چشمهٔ چشم بریخت چندان خون که کهنه خرقهٔ سالوسم از نماز برفت

آن‌قدر در فراق یار خون گریستم که چشمانم سیلابی از خون جاری کرد و خرقه ریاکارانه‌ای (که برای تظاهر به زهد و نماز می‌پوشیدم) در این میان آلوده شد و از دست رفت.

نکته ادبی: «خرقه سالوس» کنایه از تظاهر به دینداری و زهدِ ظاهری است که در اینجا با غمِ عشق از بین رفته است.

جز از خیال قد و زلف یار و قصهٔ شوق دگر ز خاطرم اندیشهٔ دراز برفت

جز تصویر خیالیِ قامت و زلف یار و اندوهِ اشتیاق به او، تمام فکر و خیال‌های طولانی و دغدغه‌های بیهوده دنیوی از ذهنم بیرون رفته است.

نکته ادبی: «اندیشه دراز» کنایه از آرزوهای دور و دراز و طولانی‌مدت دنیوی است.

ز منع خلق از این بیش محترز بودم کنون حدیث من از حد احتراز برفت

پیش از این، از ترسِ حرف و طعنه مردم، در رفتارهایم بسیار محتاط بودم؛ اما اکنون رسواییِ من از حد گذشته و دیگر هیچ‌گونه پرهیز و احتیاطی برایم معنا ندارد.

نکته ادبی: «حد احتراز» اشاره به مرزهای اخلاقی و عرفی دارد که شاعر اکنون از آن‌ها عبور کرده است.

دریغ و درد که در هجر یار و غصهٔ دهر برفت عمر و حقیقت که بر مجاز برفت

افسوس که در این دوریِ یار و اندوهِ روزگار، عمرم به پایان رسید و در حقیقت، تمامِ زندگی‌ام را صرفِ امورِ ظاهری و ناپایدار (مجازی) کردم.

نکته ادبی: تضاد میان «حقیقت» و «مجاز»؛ شاعر به این نکته فلسفی اشاره دارد که عمرِ واقعی صرفِ امورِ بی‌بنیاد شده است.

عبید چون جرست ناله سود می نکند چو کاروان جرس جمله بیجواز برفت

ای عبید، دیگر ناله و زاری کردن هیچ سودی ندارد؛ همان‌گونه که وقتی کاروانِ عمر بی‌هیچ اجازه‌ای از این دنیا کوچ کرده و رفته است، صدای زنگِ آن (فریادها) نیز دیگر کارساز نیست.

نکته ادبی: «جرس» به معنای زنگِ کاروان است که در اینجا ایهام دارد: هم صدای ناله و زاریِ شاعر و هم صدای زنگِ کاروانِ مرگ که از قافله‌سالار (عمر) جدا شده است.

آرایه‌های ادبی

ایهام باز

به دو معنای پرنده شکاری و قیدِ تکرار (دوباره) به کار رفته است که به پیچیدگیِ روایتِ لحظه‌ی وداع می‌افزاید.

کنایه خرقه سالوس

کنایه از زهدِ ظاهری و ریاکارانه است که با گریستنِ خونین (غرق شدن در عشق حقیقی)، اعتبار خود را از دست می‌دهد.

تضاد حقیقت و مجاز

تقابل میان آنچه واقعاً اصالت دارد (زندگی و عمر) و آنچه به اشتباه صرفِ امور دنیوی شده است.

تشبیه و استعاره کاروان جرس

عمر به کاروانی تشبیه شده که در حال حرکت است و صدای زنگ (ناله‌های شاعر) دیگر مانع از کوچِ آن نمی‌شود.