دیوان اشعار - غزلیات

عبید زاکانی

غزل شمارهٔ ۱۷

عبید زاکانی
رمید صبر و دل از من چو دلنواز برفت چه چاره سازم از این پس چو چاره ساز برفت
سوار گشته و عمدا گرفته باز به دست نموده روی به بیچارگان و باز برفت
به گریه چشمهٔ چشم بریخت چندان خون که کهنه خرقهٔ سالوسم از نماز برفت
جز از خیال قد و زلف یار و قصهٔ شوق دگر ز خاطرم اندیشهٔ دراز برفت
ز منع خلق از این بیش محترز بودم کنون حدیث من از حد احتراز برفت
دریغ و درد که در هجر یار و غصهٔ دهر برفت عمر و حقیقت که بر مجاز برفت
عبید چون جرست ناله سود می نکند چو کاروان جرس جمله بیجواز برفت