دیوان اشعار - غزلیات

عبید زاکانی

غزل شمارهٔ ۷

عبید زاکانی
میزند غمزهٔ مرد افکن او تیر مرا دوستان چیست در این واقعه تدبیر مرا
من دیوانه نه آنم که نصیحت شنوم پند پیرانه مده گو پدر پیر مرا
منم و نالهٔ شبگیر بدین سان که منم کی به فریاد رسد نالهٔ شبگیر مرا
صنما عشق تو با جان بدر آید ناچار چون فرو رفت غم عشق تو با شیر مرا
گر نه زنجیر سر زلف تو باشد یکدم نتوان داشت در این شهر به زنجیر مرا
حلقهٔ زلف تو در خواب نمودند به من جز پریشانی از آن خواب چه تعبیر مرا

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تصویرگر عشقی است که چنان در تار و پود وجود عاشق تنیده شده که جدایی از آن، جز با مرگ ممکن نیست. شاعر در فضایی آکنده از حیرت و شیدایی، اعلام می‌دارد که برای این عشق جان‌کاه، هیچ تدبیر عقلانی یا پند خیرخواهانه‌ای کارساز نیست و او خود را تسلیم قضا و قدر محتوم عاشقی کرده است.

شاعر در این سروده، سیمای یک عاشق بی‌قرار را ترسیم می‌کند که تنها زنجیر بند او، گیسوی یار است و نصیحت‌گران را از تلاش بیهوده برای بازگرداندن او به مسیر عقل و صبوری برحذر می‌دارد. این کلام، بازتابی از همان جنون مقدس است که در آن، عاشق از قید تعلقات دنیوی رسته و تنها به مهر معشوق بند است.

معنای روان

میزند غمزهٔ مرد افکن او تیر مرا دوستان چیست در این واقعه تدبیر مرا

نگاه نافذ و کشنده یار، همچون تیری بر جان من می‌نشیند. ای دوستان، شما بگویید برای رهایی از این گرفتاری و شوربختی، چه چاره‌ای می‌توان اندیشید؟

نکته ادبی: غمزه به معنی کرشمه و نگاه دزدانه و مرد افکن صفت مبالغه‌آمیز برای توصیف قدرت تأثیرگذاری آن نگاه است.

من دیوانه نه آنم که نصیحت شنوم پند پیرانه مده گو پدر پیر مرا

من آن‌قدر از خود بیخود و دیوانه‌ام که گوشی برای شنیدن پند و اندرز ندارم؛ بیهوده تلاش نکنید که مرا نصیحت کنید و یا این موضوع را با پدر سالخورده‌ام در میان بگذارید.

نکته ادبی: پیرانه به معنای روش و منش پیران است که در اینجا کنایه از عقل‌گرایی و آرامش دوران پیری است که شاعر آن را برنمی‌تابد.

منم و نالهٔ شبگیر بدین سان که منم کی به فریاد رسد نالهٔ شبگیر مرا

تنها دارایی من در این شب‌های تار، ناله‌های سحرگاهی است و با این وضعیتی که در آن گرفتار شده‌ام، هیچ‌کس به فریاد ناله‌های شبانه من نمی‌رسد.

نکته ادبی: شبگیر هم به معنای هنگام سحر و هم به معنای ناله‌ای است که در دل شب سر داده می‌شود.

صنما عشق تو با جان بدر آید ناچار چون فرو رفت غم عشق تو با شیر مرا

ای معشوق، عشق تو چون از همان دوران نوزادی و با شیر مادر در جانم آمیخته شده، چاره‌ای جز این نیست که تنها با مرگ و خروج جان از بدنم، از وجودم بیرون رود.

نکته ادبی: با شیر مرا اشاره به ضرب‌المثل معروف آنچه از نی آید، به شیر باز رود دارد؛ یعنی عشقی که در نهاد آدمی است، تا مرگ همراه اوست.

گر نه زنجیر سر زلف تو باشد یکدم نتوان داشت در این شهر به زنجیر مرا

اگر زنجیر گیسوی تو مرا گرفتار نکرده بود، هیچ قدرت و قانونی در این شهر نمی‌توانست مرا با زنجیرهای دنیوی در بند کشد و نگاه دارد.

نکته ادبی: تقابل میان زنجیر زلف (بند معنوی و زیبایی) و زنجیر شهر (قید و بندهای قانونی و عرفی) تضادی زیبا ایجاد کرده است.

حلقهٔ زلف تو در خواب نمودند به من جز پریشانی از آن خواب چه تعبیر مرا

در خواب، حلقه گیسوی تو را به من نشان دادند؛ از این خواب که سراسر پریشانی است، چه تعبیری می‌توان کرد جز اینکه این عشق جز سرگشتگی و آشفتگی چیزی برایم ندارد.

نکته ادبی: ایهام در واژه پریشانی؛ هم به معنای آشفتگی روحی و هم به معنای گره‌خوردگی و درهم‌تنیدگی زلف یار.

آرایه‌های ادبی

استعاره غمزه مرد افکن

تشبیه نگاه یار به سلاحی که توان کشتن و از پای درآوردن عاشق را دارد.

تلمیح فرو رفت غم عشق تو با شیر

اشاره به تأثیر عمیق و ازلی عشق در وجود آدمی که همانند شیر مادر با جان عجین شده است.

ایهام پریشانی

بهره‌گیری از دو معنای آشفتگی ذهنی و پیچ‌خوردگی زلف که همزمان تداعی‌گر حال شاعر و صورت یار است.