زمین و زمان

نادر نادرپور

زورق بی سرنشین

نادر نادرپور
در نخستین نیمه ی تاریک شب در شبی مانند من : اندوهگین
آتشی از خانه ی زیرین دمید با هزاران شعله ی مرگ آفرین
شعله ها از پله بالا آمدند گامشان چون گام دزدان : بی طنین
در زدند و در گشودم ، وز هراس قطره های سردم آمد بر جبین
دودم از یک سوی در چشمان نشست آتشم از سوی دیگر در کمین
شعله ها با پرده رقصیدند و من در شگفتی ماندم از رقصی چنین
ناگهان ، خود را ز قاب پنجره همچو عکسی درفکندم بر زمین
از بلندا رو نهادم در نشیب وز حرارت ، با عرق گشتم عجین
چو نظر کردم به سوی آسمان دوزخی دیدم در آن عرش برین
آسمانی همچو بحر واژگون موج هایی جمله با آتش : قرین
خانه ام را از پس دود و شرار زورقی پنداشتم : خاکسترین
عمر من بود آنچه در زورق ، هنوز شعله می زد چون امید واپسین
ناگهان بغضی گلویم را فشرد پاک کردم اشک خود با آستین
شعله ها مردند و در شب غرق شد خانه ی من : زورق بی سرنشین