سرمۀ خورشید

نادر نادرپور

داغ صبح

نادر نادرپور
شب است و هیچ کسم راه صبح ننماید خدای را ز که گیرم چنین سراغی را ؟
ستارگان همه فانوس های خاموشند به نورشان نتوان یافت راه باغی را
کجاست آنکه سر از خانه ای برون آرد به راه من فکند پرتو چراغی را ؟
جهان ز خنده ی شیرین آفتاب تهی است چه حاجت است به نور آشیان زاغی را
من از سپیده دمان غیر ازین ندارم چشم که از افق شنوم ناله ی کلاغی را