سرمۀ خورشید

نادر نادرپور

در پایان

نادر نادرپور
با ماهی سرخ رنگ لب هایش در آب پریده رنگ سیمایش
آهسته و بی صدا شنا کردم از طارمی سیاه و مژگانش
ره سوی در دو چشم او بردم
آن را به هزار حیله وا کردم در نقب گلوی تشنه اش جستم
سرداب سیاه سینه ی او را
دل را ، دل خفته را ، صدا کردم دل ماهی آبهای گلگون بود
سرداب سیاه سینه ، پرخون بود
وان نقب که ره به سینه ی او داشت چون راه نهان گنج قارون بود
پس ، سیل سرشک را رها کردم