شعر انگور

نادر نادرپور

فریاد

نادر نادرپور
چرا ز کوزه ی ماه امشب نمی برون نتراویدست ؟
چرا نگاه خدا ، دیگر درین خرابه نکاویدست ؟
ستارگان طلایی خشم
چرا به باد فنا رفتند ؟
پرندگان طلایی بال چرا به کام بلا رفتند ؟
چرا درین شب بی فرجام
ز هیچ سو نوزد بادی ؟
چرا به گوش نیاویزد طنین وحشی فریادی ؟
چرا به خاک نریزد نرم
غبار سربی بارانی ؟
چرا ز خواب نخیزد باز زمین به نعره ی طوفانی ؟
زمین و من ، دو تب آلودیم
پر از تشنج هذیان ها
نهفته در دل ما خاموش لهیب آتش عصیان خا
زمین و من ، دو غضبناکیم
لب از خروش فروبسته
ز گیر و دار عبث ، رنجور ز پیچ و تاب عبث ، خسته
تو ای شب ، ای شب بی فریاد
تویی که از من و او دوری
تو از فشار غضب لالی تو از هجوم حسد کوری
تو ای شب ، ای شب بی فریاد
تویی که تیره چو کابوسی
برو که در تو نمی بینم فروغ شعله ی فانوسی
من از تو پیرترم ، ای شب
من از تو کورترم ، ای ماه
چرا چراغ نمی گیرید مرا به پیچ و خم این راه ؟