شام بازپسین

نادر نادرپور

در باغ سبز

نادر نادرپور
شب از گریه ی ابر ، مست است و ماه فروبرده سر در گریبان خویش
به کردار شب ، باغ چشمان او ندارد چراغی در ایوان خویش
در باغ سبزی است مژگان او
کزان جز به سرگشتگی راه نیست
درین باغ ، شب بی چراغ است و ، کس از اعماق تاریکش آگاه نیست
به خود گویم : ای مرد شوریده بخت
نظر چند دوزی بر آفاق باغ ؟
نمی یابی آن را که دلخواه توست چه می جویی از این شب بی چراغ ؟
بهل تا بگرید دل تنگ ابر
بر این باغ غمناک بی روشنی
که تقدیر او نیست جز آنچه هست در بسته و نرده ی آهنی