شام بازپسین

نادر نادرپور

رندانه

نادر نادرپور
به چشم سبز تو نازم که موج خواب در اوست چو برگ تازه که سرمستی لعاب در اوست
ز پشت پلک تو تصویر مردمک پیداست خوش این حباب ، که نقش چراغ خواب در اوست
زبان تست که چون جان ، رسیده بر لب من به کام باد ! کهش یرینی شراب در اوست
مرا به موی پریشان خویش پنهان کن که روزگار ، سیاه است و انقلاب در اوست
مراد من ز چه پرسی به عشوه های کلام سوال چشم تو گویاست ، چون جواب در اوست
تنم به سوختن خویش در تو خرسند است ترا درنگ چه سودی دهد ؟ شتاب در اوست
تنت برهنگی ماه را به یاد آرد که چشمه سار درخشان ماهتاب در اوست
فروغ آتش خونت ز پوست می تابد سپیده بین که شکرخند آفتاب در اوست
هزار بوسه نهم بر متیبه ی بدنت که نکته های دل انگیز صد کتاب در اوست
بدین سپاس که آغوش روشنت دریاست پناه ده صدفی را که شوق آب در اوست
ز گیر و دار جهان در تن تو روی آرم که یک تن است و جهانی ز پیچ و تاب در اوست