گیاه و سنگ نه، آتش

نادر نادرپور

گل یخ

نادر نادرپور
گل و بوته های آتش ، همه رنگ خون گرفته شب پر ستاره ی من ، عطش جنون گرفته
بگذار تا ببرم رگ دردمند خود را که در او بهار مرده ست و ، خزان سکوت گرفته
تن من درخت تر بود و پر از شکوفه ی خون
تب تند عشق سوزاند و تکاند برگ و بارش
عطشی شکفت در او که مکید سبزی اش را ز شرار بادها سوخت شکوفه ی بهارش
چه کنم ، بهار مرده ست و دمیده سوز سرما
گل یخ ، چو شبنم صبح ، چکیده بر تن من
تو بیا تو ، ای که چون جام شراب می درخشی تو بسوز ، ای تب ظهر بهار ! خرمن من