گیاه و سنگ نه، آتش

نادر نادرپور

چشمه

نادر نادرپور
از آسمان ، ستاره ی اشکی نمی چکد زین غم ، نهال های جوان پای در گلند
بار غم بزرگ جهان بر دل من است اما کبوتران مسافر سبکدلند
هر شاخه ، پنجه ای است که از آستین خاک
سر بر زده ست و حاصل او میوه ی غمی است
هر برگ ، چون زبان عطش کرده ی درخت در آرزوی قطره ی نایاب شبنمی است
ین چشمه ای که در دل من جوش می زند
گم باد و نیست باد که خون است و آب نیست
گر آب بود ، خود رگ خود می گسیختم تا تشنه را نوید دهد کاین سراب نیست
افسوس ! خون گرم ، عطش رانمی کشد
افسوس ! چشمه نیز نمی جوشد از سراب
من تشنه ام ، زمین و زمان نیز تشنه اند اما درین کویر ، چه بینی جز آفتاب ؟