دختر جام

نادر نادرپور

گریز

نادر نادرپور
گر بایدم گشود دری را وقت است و صبر بیشترم نیست
خواهم رها کنم قفسم را بدبخت من که بال و پرم نیست
دل زانچه هست و نیست بریدم
تنها غم گریختنم هست
خواهم سفر کنم به دیاری کانجا امید زیستنم هست
تنها و بی پناه و سبکبار
سرگشته در سیاهی شب ها
گاهی به دل امید تکاپوی گاهی سرود تازه بلبل ها :
گویم منم رها شده از عشق
گویم منم جدا شده از یار
خواهم که از تو هم بگریزم ای شعر ، ای امید دل آزار
بر چنگ من نمانده سرودی
کز مرگ و غم نشانه ندارد
چنگم شکسته به که همه عمر یک بانگ شادمانه ندارد
زین پس به چنگی ار فکنم دست
جز نغمه ی نشاط نسازم
بیهوده نقد زندگیم را در پیشگاه مرگ نبازم
دیگر بس است این همه ماندن
بر لب ترانه ی سفرم هست
خواهم رها کنم قفسم را خوشبخت من که بال و پرم هست !