دیوان اشعار - غزلیات

محتشم کاشانی

غزل شمارهٔ ۵۵۶

محتشم کاشانی
به رقیب سفری وعدهٔ رفتن دادی رقتی و تفرقه را سر به دل من دادی
ملک وصلی که حسد داشت بر او دشمن و دوست یک سر از دوست گرفتی و به دشمن دادی
بر طرف باد گوارائی از آن نعمت وصل که ز یک شهر گرفتی و به یک تن دادی
غیر من بوی می هر که درین بزم شنید همه را گل به بغل نقل به دامن دادی
باد تاراج ز هر جا که برآمد تو تمام سر به خاکستر این سوخته خرمن دادی
تیغ تقدیر که بد در کف صیاد اجل تو گرفتی و به آن غمزه پر فن دادی
محتشم دیر نکردی به وی اظهار نیاز نیک رفتی که مرا زود به گشتن دادی