دیوان اشعار - غزلیات

محتشم کاشانی

غزل شمارهٔ ۵۴۳

محتشم کاشانی
پند گوی تو چه ها تا به تو فهمانیده کز منت باز به این مرتبه رنجانیده
ز آتش سرکش قهرت ز تو رو گردانست عاشق روی ز شمشیر نگردانیده
زان نگه قافلهٔ صبر گریزان وز پی مژه ها تیغ در آن قافله خوابانیده
مژه بیش از مدد ابرویش از دل گذران تیر پران و کمان گوشه نجنبانیده
چه روم بی تو به گشت چمن ای حور که هست باغ گل در نظرم دوزخ تابانیده
می کشم پای ز هنگامهٔ عشقت که فراق سخت چشم من ازین معرکه ترسانیده
محتشم شمع صفت چند بسوزی مروی خویش را کس به عبث این همه سوزانیده