دیوان اشعار - غزلیات

محتشم کاشانی

غزل شمارهٔ ۵۱۶

محتشم کاشانی
شبم ز روز گرفتارتر به مشغلهٔ تو که تا سحر به خیال تو می کنم کله تو
به دفع کردن غیر از درت غریب مهمی میان سعی من افتاده و مساهلهٔ تو
نظر در آینه داری و اضطراب نداری تو محو خویشی و من محو تاب و حوصلهٔ تو
هنوز عهد تو آورده بود دهر به جنبش که در زمین و زمان بود شور ولولهٔ تو
به گوش مژده تخفیف ده ز درد سر من که می برم دو سه روز این جنون ز سلسلهٔ تو
سئوال کردی و گفتی بگو که برده دلت را دلم بده که بگویم جواب مسلهٔ تو
فریب کیست دگر محتشم محرک طبعت که نیست فاصله در نظمهای بی صلهٔ تو