دیوان اشعار - غزلیات

محتشم کاشانی

غزل شمارهٔ ۴۹۸

محتشم کاشانی
به دوستی خودم میکشی که رای من است این به خویش دشمنی کرده ام سزای من است این
گداختم ز جفا تا وفا به عهد تو کردم بلی نتیجهٔ عهد تو و فای من است این
به قول مدعیم میکشی و نیستی آگه که در غمی که منم عین مدعای من است این
وفا نگر که دم قتل من ز خیل سگانش یکی نکرد شفاعت که آشنای من است این
عجب نباشد اگر پا کشم ز مسند قربت تو آفتابی و من ذره ام چه جای من است این
دلم که گشته ز بی غیرتی مقیم در آن کو از آن مقام برانش که بی رضای من است این
اگر ز غم برهی محتشم دچار تو گردد بگو کمینه غلام گریز پای من است این