دیوان اشعار - غزلیات

محتشم کاشانی

غزل شمارهٔ ۴۵۹

محتشم کاشانی
زهی ز دست کرم گسترت کرم باران فدای دست و دلت جان این درم داران
به رنگ دست تو ابری ندیده چشم فلک که سیم ناب و زر سرخ از آن بود باران
تفقد تو تدارک پذیر نیست که نیست ز ممکنات سبک باری گران باران
ز گرم خونی و غم خواری تو کار حسد به این رسیده که خونم خورند غم خواران
مدد که درین ملک رتبه سنجانند سبک کنندهٔ قدر بزرگ قداران
نوشت نسخهٔ امساک و صبر هر که گرفت به جز تو در مرض فقر نبض بیماران
جهان به چشم مبیناد محتشم من بعد به جز تو گر بودش چشم یاری از یاران