دیوان اشعار - غزلیات

محتشم کاشانی

غزل شمارهٔ ۴۵۷

محتشم کاشانی
پا چون کشم ز کوی تو کانجا زمان زمان می آورد کشاکش عشقم کشان کشان
جان زار و تن نزار شد از بس که می رسد جور فلک برین ستم دلبران بر آن
چون نیستیم در خور وصل ای اجل بیا ما را ز چنگ فرقت آن دلستان ستان
دل داشت این گمان که رهائی بود ز تو خط لبت چو گشت عیان شد کم آن گمان
رفتی و گشت دیده لبالب ز در اشگ باز آی تا به پای تو ریزم روان روان
ای دل کناره کن ز بت من که روز و شب بسته است بهر کشتن اسلامیان میان
داغی که میهنی به دل از دست آن نگار ای محتشم ز دیدهٔ مردم نهان نه آن