دیوان اشعار - غزلیات

محتشم کاشانی

غزل شمارهٔ ۳۹۹

محتشم کاشانی
دی به دنبال یکی کبک خرام افتادم رفتم از شهر به صحرا و به دام افتادم
مگر این باده همه داروی بیهوشی بود که من لجه کش از یک دو سه جام افتادم
آن چه قد بود و چه قامت که ز نظارهٔ آن تا دم صبح قیامت ز قیام افتادم
به اشارت مگر احوال بگویم که چه شد که ز گویائی از آن طرز کلام افتادم
هیچ زخمی نزد آن غمزه که کاری نفتاد من افتاده چگویم ز کدام افتادم
من که بودم ز مقیمان سر کوی حضور از کجا آه به این طرفه مقام افتادم
محتشم بوی جنونم همه کس فاش شنید چون درین سلسله غالیهٔ فام افتادم