دیوان اشعار - غزلیات

محتشم کاشانی

غزل شمارهٔ ۳۳۸

محتشم کاشانی
آن شاه حسن بین و به تمکین نشستنش و آن خیرگی و طرف کله برشکستنش
آن تیر غمزه پرکش و از منتظر کشی است موقوف صد کمان ز کمانخانه جستنش
سروی است در برم که براندام نازنین ماند نشان ز بند قبا چست بستنش
سر رشتهٔ رضا به دل غیر بسته یار اما چنان نبسته که به توان گسستنش
باشد کمینه بازی آن طفل بر دلم بر همزدن دو چشم و به صد نیش خستنش
صیدیست محتشم که به قیدی فتاده لیک مرگیست بی تکلف از آن قید رستنش