دیوان اشعار - غزلیات

محتشم کاشانی

غزل شمارهٔ ۳۳۰

محتشم کاشانی
محل گرمی جولان بزیر سرو بلندش قیامتست قیامت نشست و خیز سمندش
تصرف از طرف اوست زان که وقت توجه دراز دست تر از آرزوی ماست کمندش
میانهٔ هوس و حسن بسته اند به موئی هزار سلسله برهم ز جعد سلسله بندش
نهاد یاری مهر و وفا به یکطرف آخر دل ستیزه کز جنگجوی جور پسندش
هزار جان گرامی فدای ناوک یاری که گاه گاه شود پر کش از کمان بلندش
ز خلق دل به کسی بند اگر حریف شناسی که نگسلد ز تو گر همه از آهنست می شکنندش
مدار باک اگر کرد دل به من گله از تو که پیش ازین ز تو بسیار دیده ام گله مندش
درم خریده غلام ویست محتشم اما صلاح نیست که گویم خریده است به چندش