دیوان اشعار - غزلیات

محتشم کاشانی

غزل شمارهٔ ۲۹۳

محتشم کاشانی
افکنده ره به کلبهٔ درویش خاکسار سلطان شاه مشرب جم قدر کامکار
در چشم دهر کرد ز چرخم بزرگتر کوچک نوازی که نمود آن بزرگوار
نور چراغ چشم مرا یک جهان فزود چشم و چراغ خان جهانگیر نامدار
در عین افتقار رساندم به آسمان از مقدم مبارک او فرق افتخار
هر ذره شد ز جسم خراب من اختری سر زد چو در خرابهٔ من آفتاب وار
باران عام رحمت او برخلاف رسم در تن اساس عمر مرا کرد استوار
کوتاه گشت پای اجل تا ز لطف گشت بالین طراز محتشم خسته فکار
سلطان سرفراز که کردست ایزدش تاج سر جمیع سلاطین روزگار