دیوان اشعار - غزلیات

محتشم کاشانی

غزل شمارهٔ ۱۶۹

محتشم کاشانی
تنی زلال وش آن سرو گل قبا دارد که موج از اثر جنبش صبا دارد
شب آمد و سخن از کید مدعی می گفت ازین سخن دگر آیا چه مدعا دارد
رقیب جان برد از هجر و بر خورد ز وصال من از فراق بمیرم خدا روا دارد
ز حال آن بت بیگانه وش خبر پرسید که باد می وزد و بوی آشنا دارد
رکاب خشم برای که کرده باز گران تحملت که عنان کرشمه ها دارد
فتاده بس که حدیث من و تو در افواه بهر که می نگرم گفتگوی ما دارد
به محتشم تو مزن طعنه گر ندارد هیچ اگرچه هیچ ندارد نه خود تو را دارد