دیوان اشعار - غزلیات

محتشم کاشانی

غزل شمارهٔ ۱۳۳

محتشم کاشانی
خاست غوغائی و زیبا پسری آمد و رفت شهر برهم زده تاراج گری آمد و رفت
تیغ بر کف عرق از چهره فشان خلق کشان شعلهٔ آتش رخشان شرری آمد و رفت
طایر غمزهٔ او را طلبیدم به نیاز ناز تا یافت خبر تیز پری آمد و رفت
مدعی منع سخن کرد ولیکن به نظر در میان من و آن مه خبری آمد و رفت
وقت را وسعت آمد شد اسرار نبود آن قدر بود که پیک نظری آمد و رفت
قدمی رنجه نگردید ز مصر دل او به دیار دل ما نامه بری آمد و رفت
محتشم سیر نچیدم گل رسوائی او کاشنایان به سرم پرده دری آمد و رفت