دیوان اشعار - غزلیات

محتشم کاشانی

غزل شمارهٔ ۱۰۲

محتشم کاشانی
درهم است آن بت طناز نمی دانم چیست ملتفت نیست به من باز نمی دانم چیست
بودی بنده نواز آن مه و امروز از ناز کرده قانون دگر ساز نمی دانم چیست
گوشهٔ چشم به من دارد و مخصوصان را می کند سوی خود آواز نمی دانم چیست
صد ره افتاده نگاهش به غلط جانب من این نگاه غلط انداز نمی دانم چیست
من گمان زد به گنه و آن بت بدخو کرده با حریفان جدل آغاز نمی دانم چیست
راز در پرده و اهل غرض استاده خموش غرض از پوشش این راز نمی دانم چیست
محتشم سر به گریبان حیل برده رقیب فکر آن شعبده پرداز نمی دانم چیست