دیوان اشعار - غزلیات

محتشم کاشانی

غزل شمارهٔ ۵۳

محتشم کاشانی
چو هجر راه من تشنه در سراب انداخت سکون سفینه به گرداب اضطراب انداخت
فلک ز بد مددیها تمام یاران را چو دست بست گلیم مرا در آب انداخت
زمانه دست من اول به حیله بست آن گه ز چهره شاهد مقصود را نقاب انداخت
به جنبشی که نمود از نسیم کاکل او هزار رشتهٔ جان را به پیچ و تاب انداخت
گرفت محتشم از ساقی غمش جامی که بوی او من میخواره را خراب انداخت