غزلیات

ملا هادی سبزواری

غزل شماره ۱۸۴

ملا هادی سبزواری
تو چون پیمان عهدت می شکستی چرا با ما نخستین عهد بستی
من از تو نگسلم پیوند و الفت اگرچه رشتهٔ جانم گسستی
سحرگاهان برون شد مست و مخمور بدستی ساغر و خنجر بدستی
هزاران رستخیز و فتنه برخواست بهرجا کان پری یکدم نشستی
بده ساقی دگر رطل گرانم که من مستم ز چشم می پرستی
بدو گفتم دهی کی کام اسرار بگفتا آن زمان کز خودبرستی