غزلیات

ملا هادی سبزواری

غزل شماره ۱۵۹

ملا هادی سبزواری
خوشا جانی که جانانش تو باشی خوشادردی که درمانش تو باشی
بباید ترک جان گفت و بسر رفت بآن راهی که پایانش تو باشی
نه با ایمان بود کارش نه با کفر هر آنکس کفر و ایمانش تو باشی
خرد زنجیری و دیوانهٔ شد که خود زنجیر جنبانش تو باشی
بشوئی پا و سر در عشق اسرار که شاید گوی چوگانش تو باشی