غزلیات

ملا هادی سبزواری

غزل شماره ۱۱۵

ملا هادی سبزواری
ساقی بیا که عمر گران مایه شد تلف دایم نخواهد این در جان ماند در صدف
طفلی است جان و مهد تن او راقرارگاه چون گشت راهرو فکند مهدیک طرف
در تنگنای بیضه بود جوجه از قصور پر زد سوی قصور چو شد طایر شرف
ز آغاز کار جانب جانان همی روم مرگ ار پسند نفس نه جانراست صد شعف
تابی ز آفتاب بخاک آمد از شباک خود بودی آفتاب چو شد پرده منکشف
انگشت بین که جمره شد و گشت شعله ور پس در صفات نور شد آن نار مکتشف
کرد آفتاب باده تجلی در انجمن قد کان من سنائها الارواح یختطف
موسی جان ز جلوه شدش کوه تن خراب ولی بوجهه هو ذاالشطر و انصرف
اسرار جان کند ز چه رو ترک ملک و تن ببند جمال مهر جلال شه نجف