غزلیات

ملا هادی سبزواری

غزل شماره ۱۰۹

ملا هادی سبزواری
ز جهان بود وجود تو غرض گل عرض بوده و بود تو غرض
گرچه مسجود ملک شد آدم بود از آن سجده سجود تو غرض
زین همه شاهد و مشهود بود ذوق را شهد شهود تو غرض
گرچه دستان زن گل شد بلبل داشت در پرده سرود تو غرض
آنچه کالاکه در این بازار است هست سرمایه و سود تو عرض
بزم آرا و چمن پیرا را در دو کون است و رود تو غرض
گرچه نعت گل و نسرین میگفت داشت اسرار درود تو غرض