غزلیات

ملا هادی سبزواری

غزل شماره ۷۸

ملا هادی سبزواری
که انداین کاروان یارب چه کس میرفت و میآمد که از روز ازل بانگ جرس میرفت و می آمد
زهی زان نور بی پایان خهی زانعشق بی انجام شهاب بیکران بیحد قبس میرفت و می آمد
شد از شرب نهان ما تو گوئی محتسب آگه که بر دور سرای ما عسس میرفت و می آمد
ز دست خصم بدگو تا چه آید بر سرم گو باز بسوی آن شکرلب چون مگس میرفت و می آمد
مگر دانست کز عمرم دم آخر بود کز تن زبهر دیدنت جان چون نفس میرفت و می آمد
نصیب مرغ دل بود از پریدن دل پرندنها چو مرغی کودر اطراف قفس میرفت و می آمد
به دل اندر خم زلفش ز شست آن کمان ابرو خدنگ غمزهها ازپیش و پس میرفت و می آمد
همی می رفت و می آمد دلم دوش از طپیدنها ز غوغای سگت کآیا چه کس میرفت و می آمد
ره کویش همی پیمود اسرار و درش نگشود بشد شرمنده پیش خود ز بس میرفت و می آمد