غزلیات

ملا هادی سبزواری

غزل شماره ۵۰

ملا هادی سبزواری
ای دل نخوری محنت و اندوه که چندت از یار و دیار ار ببریدند برندت
تا قدر شب قدر وصالش نشناسی در تاری از آن طره فکندند به بندت
هر چیز که بینی ز زمانی و زمینی تا مثل شوندت ز قفا جمله دوندت
آن شاهد نغزی که بهر پوست چو مغزی ای نطق نلغزد بدوئی پای سمندت
در جمله ببین دلبر و آن جمله ببین خود از خود بگذر تا که بخود راه دهندت
خاموش شو اسرار مگو سر محبت ورنه بسوی دار چو منصور برندت