اشعار پراکنده

محمدحسن بارق شفیعی

همسفر

محمدحسن بارق شفیعی
دیشب چمن خیال گل کرد یا شاهد شعر جلوه گر بود؟
نی، نی، غلط است، گلشن عشق: جولانگه مردم نظر بود
زیباچمنی چو فکر شاعر آیینهٔ حسن خودنگر بود
دامان هوا ز لطف شبنم از روح فرشته شسته تر بود
در هر رگ گل فروغ مهتاب روشنگر آیت هنر بود
هر لولو شبنم: عکس مه داشت آغوش ستاره پر قمر بود
آری: وزش نسیم گل ها آهسته ولی جنون اثر بود
من پای گلی نشسته سرشار بلبل سر شاخ نغمه گر بود
گرمی امید و آتش شوق هر لحظه به سینه شعله ور بود
دل آمدنش خیال می بست جز عشق ز هر چه بی خبر بود
مژگان به رهش ستاره می ریخت در سینهٔ آسمان شرر بود
یک بار تکان گلبنم خواند دیدم که قیامتی دگر بود
خورشید ز سایهٔ گلی خاست یا حور به جامهٔ بشر بود؟
یا او که دلم به انتظارش: هر لحظه به فکر صد خطر بود
آری! به خدا بت من آن جا چون نور به دیده جلوه گر بود
سرشار و به حسن خویش مغرور می بر کف و نشئه اش به سر بود
پیمانه به من گرفت و خندید وآن هر دو لبش ز باده تر بود
گفتم: نستانم ار نگویی: کاین جا به منت که راهبر بود؟
گفتا: به سلامت کسی نوش! کآزادی و عشقش همسفر بود
زین بیش نمی توان سخن گفت در عالم هوش همین قدر بود
کابل، ۵/۵/١٣٣۵