اشعار پراکنده

محمدحسن بارق شفیعی

عالم دگر

محمدحسن بارق شفیعی
سر طره ای به هوا فشان، ختنی ز مشک تر آفرین نگهی به آینه باز کن، گل عالم دگر آفرین
«بیدل» ز طراز کهنه برون برآ
به خرام نو هنر آفرین
به ادای تازه سخن سرا ز نوای دل اثر آفرین.
بشکن سکوت گذشته را چو صدا برون قفس برآ
ز شرار نالهٔ شعله زا- به چکامه بال و پر آفرین.
غم خلق و تودهٔ ناتوان ز جفا و جور توانگران
به سرشک دیدهٔ خون چکان بنویس و شعر تر آفرین.
بگذر ز دعوی کفر و دین ز تضاد منطق آن و این
به اصالت بشری ببین به طبیعت بشر آفرین.
بگذر ز صحبت ما و من ز حدیث تیرهٔ اهرمن
تو به فکر روشن خویشتن ز شب سیه سحر آفرین.
همه مست لذت جست و جو پی ارج گوهر آرزو
بگذر ز شاهد شمع رو به زمین خود «قمر» آفرین.
تو به عصر زندگی جوان چه زیی به طرز گذشتگان؟
به فراز تربت مردگان ز نو عالم دگر آفرین.
نزنم دگر سخنی مگر ز شرار سینهٔ رنجبر
به صریر خامهٔ پر هنر به ترانه ای شرر آفرین!
کابل، دی ١۳۴۳