اشعار پراکنده

محمدحسن بارق شفیعی

خدای من

محمدحسن بارق شفیعی
عاشقم، عشق من خدای من است دل من عرش دلربای من است
من ادافهم شاهد هنرم جلوه های وی از برای من است
نیک و بد را برهنه تر نگرد چشم جانی که آشنای من است
صوت بال فرشته نیست چنین گوش کن، گوش کن؛ صدای من است
خیزد از دل به دل نشیند و بس آرزو بال ناله های من است
فکر اهریمنی غبار رهم هوس دوزخی بلای من است
لیک نازم به عشق و پاکی عشق که در این ورطه رهنمای من است
دل و جان در ادای خدمت او هر دو همکار باوفای من است
چرخ؛ بگذر ز فکر بندگیم که اسیران تو سوای من است
سر تسلیم نه به پای دلم که بقای تو در بقای من است
کابل، ۲/١۰/١۳۴١