گزیدهٔ اشعار

مهدی سهیلی

بهار وزمستان

مهدی سهیلی
پسرم، ای ` سروش ` کوچک من! ای چراغ شبان تار پدر!
تو یکی غنچه ای و من گل پیر - تو شکفتی، ولی پدر پژمرد -
خرمی رفت از بهار پدر.
*** آمدی، تا پدر به خویش آید
نرم نرمک، ره سفر گیرد.
مرغ نوپای تازه پروازی آمدی تا که مرغ خسته ی پیر -
زین قفس، جاودانه پر گیرد.
*** ` من ` و ` تو` چیست؟ هیچ می دانی؟
معنی واژه های: ` بود ` و ` نبود `
تو یکی برگ استواری و من - برگ لرزنده بر درخت وجود
*** تو بهاری و من زمستانم
آمدی تا که من به خواب شوم
من چو برفم، تو همچو خورشیدی پیش خورشید، باید آب شوم
*** پسرم، ای ` سروش ` کوچک من
تو بهاری و من زمستانم
تو بدین باغ، پا نهادی و من - فصل بدرود گوی بستانم
*** ` غنچه ` لبخند می زند که دگر
باغ، جای ` گل کهن ` نبود
توئی آن نو دمیده غنچه ی من با تو این باغ، جای من نبود
*** ` باغ ` گفتم، ولی خطا گفتم
عرصه ی ما ` کویر` ` باغ نما ` ست
` ماه ` و ` خورشید` هم به دیده ی من - دو - سیه گنبد `چراغ نما`ست
*** اگر این عرصه، باغ و، گر راغ است
ما که رفتیم، بر تو ارزانی
دارم امید، زین سفر نکشی - همچو من، سالها پشیمانی.
۱۶/۶/۱۳۵۰