گزیدهٔ اشعار

مهدی سهیلی

باز گشت

مهدی سهیلی
تو ای گمکرده راه زندگانی نداده فرق، پیری از جوانی
« تو پنداری جهانی غیر از این نیست ؟» « زمین و آسمانی غیر از این نیست ؟»
« چنان کرمی که در سیبی نهان است » « زمین و آسمان او همانست »
گمان داری جهان هست و خدا نیست ؟ در این کشتی اثر از ناخدا نیست
رهت روشن، ولی چشم تو تاریک تو در بیراهه، اما راه، نزدیک
من و تو، قطره دریای جودیم من و تو، رهرو شط وجودیم .
رسیم آنجا که در آغاز بودیم . به نعمت بر سریر ناز بودیم
ز دریا روزگاری ابر برخاست من ابرش گویم اما عین دریاست .
شتابان شد بهر سو چون سواران بهر جا قطره قطره ریخت باران
ولی این قطره ها چون درهم آمیخت از این پیوستگی رودی بر انگیخت
من و تو قطره ای در چنگ رودیم گهی بالا و گاهی در فرودیم
گهی بینی که ره بر رود، تنگست بهر گامش بسی خارا و سنگ است .
ولی این رنج ره، پایان پذیر است تو را دستی توانا، دستگیر است .
بدنبال سفرها منزلی هست زراعت های ما را حاصلی هست
تو پنداری همین صحرا و دشتست ؟ و این رود دمان بی سر گذشتست ؟
تو بینی رود را بر لب فغانهاست ندانی کاین فغان از هجر دریاست .
چو بر دریا رسد آرام گیرد چو عاشق کز نگارش کام گیرد
اگر در رنج و گر در پیچ و تابیم دوباره سوی دریا میشتابیم .
« آبان ۱۳۴۹ »