گزیده اشعار - قطعات

مسعود سعد سلمان

شمارهٔ ۴

مسعود سعد سلمان
آگاه نیست آدمی از گشت روزگار شادان همی نشیند و غافل همی رود
دل بستهٔ هواست گزیند ره هوا تن بندهٔ دل آمد و با دل همی رود
هر باطلی که بیند گوید که هست حق حقی که رفت گوید باطل همی رود
ماند بدانکه باشد بر کشتیی روان پندارد اوست ساکن و ساحل همی رود