دیوان اشعار - مسمطات

منوچهری

در تهنیت جشن مهرگان و مدح سلطان مسعود غزنوی

منوچهری
شاد باشید که جشن مهرگان آمد بانگ و آوای درای کاروان آمد
کاروان مهرگان از خزران آمد یا ز اقصای بلاد چینستان آمد
نه ازین آمد، بالله نه از آن آمد که ز فردوس برین وز آسمان آمد
مهرگان آمد، در باز گشائیدش اندرآرید و تواضع بنمائیدش
از غبار راه ایدر بزدائیدش بنشانید و به لب خرد بخائیدش
خوب دارید و فراوان بستائیدش هر زمان خدمت لختی بفزائیدش
خوب داریدش کز راه دراز آمد با دو صد کشی و با خوشی و ناز آمد
سفری کردش و چون وعده فراز آمد با قدح رطل و قنینه به نماز آمد
زان خجسته سفر این جشن چو باز آمد سخت خوب آمد و بسیار بساز آمد
نگرید آبی وان رنگ رخ آبی گشته از گردش این چنبر دولابی
رخ او چون رخ آن زاهد محرابی بر رخش بر، اثر سبلت سقلابی
یا چنان زرد یکی جامعهٔ عتابی پر ز برخاسته زو، چون سر مرغابی
وان ترنج ایدر چون دیبهٔ دیناری که بمالی و بمالند و بنگذاری
زو به مقراض ارش نیمه دو برداری کیسه ای دوزی و درزش نپدید آری
وانگه آن کیسه ز کافور بینباری در کشی سرش به ابریشم زنگاری
نار مانند یکی سفر گک دیبا آستر دیبه زرد، ابرهٔ آن حمرا
سفره پر مرجان، تو بر تو و تا بر تا دل هر مرجان چو لولوکی لالا
سر او بسته به پنهان ز درون عمدا سر ماسورگکی در سر او پیدا
نگرید آن رز، وان پایک رزداران درهم افکنده چو ماران ز بر ماران
دست در هم زده چون یاران در یاران پیچ در پیچ چنان زلفک عیاران
برگهای رز چون پای خشنساران زرگون ایدون همچون رخ بیماران
رزبان شد به سوی رز به سحرگاهان که دلش بود همیشه سوی رز خواهان
بگشادش در با کبر شهنشاهان گفت بسم الله و اندر شد ناگاهان
تاک رز را دید آبستن چون داهان شکمش خاسته همچون دم روباهان
دست بر بر زد و بر سر زد و بر جبهت گفت بسیاری لاحول و لا قوت
تاک رز را گفت: ای دختر بیدولت این شکم چیست، چو پشت و شکم خربت
با که کردستی این صحبت و این عشرت؟ بر تن خویش نبوده ست ترا حمیت
من ترا هرگز با شوی ندادستم وز بداندیشی پایت نگشادستم
هرگز انگشت به تو بر ننهادستم که من از مادر باحمیت زادستم
به قضا حاجت پیش تو ستادستم وز حلیمی به تو اندر نفتادستم
چون ترا دیدم از پیش بدین زاری کردم از پیش رزستانت دیواری
بزدم بر سر دیوار تو من خاری کنجکی گرد تو همچون دهن غاری
پس دری کردم از سنگ و درافزاری که بدو آهن هندی نکند کاری
زدمت بر در یک قفل سپاهانی آنچنان قفل که من دانم و تو دانی
چون شدم غایب از درت به لرزانی نیکمردی بنشاندم به نگهبانی
با همه زیرکی و رندی و پردانی نخل این کار برآورد پشیمانی
گفتم ای زن که تو بهتر ز زنان باشی از نکوکاران و ز شرمگنان باشی
پاکتن باشی و از پاکتنان باشی هر چه من گفتم «ارجو» که چنان باشی
شوی ناکرده چو حوران جنان باشی نه چنان پیرزنان و کهنان باشی
من دگر گفتم ویحک تو دگر گشتی روزبه بودی چون روز بتر گشتی؟
گهرت بد بد با سوی گهر گشتی همچنان مادر خود بارآور گشتی
دختری بودی، بر بام و به در گشتی تا چنین با شکمی بر چو سپر گشتی
راست بر گوی که در تو شده ام عاجز به کدامین ره بیرون شده ای زین دز
راست گویند زنان را نگوارد عز بر نیاید کس با مکر زنان هرگز
بر هوا رفتی چون عیسی بی معجز یا چو قارون به زمین، وین نبود جایز
تاک رز گفتا: از من چه همی پرسی کافری کافر، ز ایزد نه همی ترسی
به حق کرسی و حق آیت الکرسی که نخسبیده شبی در بر من نفسی
هستم آبستن، لیکن ز چنان جنسی که نه اویستی جنی و نه خود انسی
نه ستم رفته به من زو و نه تلبیسی که مرا رشته نتاند تافت ابلیسی
جبرئیل آمد روح همه تقدیسی کردم آبستن، چون مریم بر عیسی
بچه ای دارم در ناف چو برجیسی با رخ یوسف و بوی خوش بلقیسی
اگرت باید، این بچه بزایم من وین نقاب از تن و رویش بگشایم من
ور نبایدت به زادن نگرایم من همچنین باشم و نازاده بپایم من
و گر استیزه کنی با تو برآیم من روز روشنت ستاره بنمایم من
اگرم بکشی، برکشتن تو خندم من چو جرجیس تن خویش بپیوندم
ور بدری شکم و بندم از بندم نرسد ذره ای آزار به فرزندم
گر چه بکشی تو مرا، صابر و خرسندم که مرا زنده کند زود خداوندم
او به رز گفت که ویحک چه فضول آری تو هنوز این هوس اندر سرخود داری
بکشم منت، «لک الویل» بدان زاری که مسیحت بکند زنده به دشواری
نه بسنده ست مر این جرم و گنهکاری که مرا باز همی ساده دل انگاری
جست از جایگه آنگاه چو خناسی هوس اندر سر و اندر دل وسواسی
سوی او جست، چو تیری سوی برجاسی با یکی داسی، مانندهٔ الماسی
حلق بگرفتش مانندهٔ نسناسی بر نهادش به گلوگاه چنان داسی
باز ببرید سر او به جدال او وانهمه بچگکان را به مثال او
پس به گردونش نهاد او و عیال او گاو و گردون بکشیدند رحال او
در فکندش به جوال و به حبال او سر با ریش همیدون اطفال او
برد آن کشتگکانرا به سوی چرخشت همه را در بن چرخشت فکند از پشت
لگد اندر پشت آنگاه همی زد و مشت تا در افکند به پهلوشان پنج انگشت
گفت کم دوش پیام آمده از زردشت که دگر باره بباید همگی را کشت
به لگد کرد دو صد پاره میانهاشان رگهاشان ببرید و ستخوانهاشان
بدرید از هم تا ناف دهانهاشان ز قفا بیرون آورد زبانهاشان
رحم ناورده به پیران و جوانهاشان تا برون کرد ز تن شیرهٔ جانهاشان
داشت خنبی چند از سنگ به گنجینه که در و بر نرسیدی پیل را سینه
مانده میراث ز جدانش از پارینه شوخگن گشته، از شنبه و آدینه
رزبان آمد، با حمیت و با کینه خونشان افکند اندر خم سنگینه
بر سر هر خم ، بنهاد گلین تاجی افسر هر خم چون افسر دراجی
عنکبوت آمد و آنگاه چو نساجی سر هر تاجی پوشید به دیباجی
چون بر ایشان به سر آمد شب معراجی رزبان آمد، تا زنده چو حجاجی
آهنی در کف، چون مرد غدیر خم به کتف باز فکنده سر هر دو کم
بر سر خم بزد آن آهن آهن سم بفکند از سر خم تاج گلین خم
بر شد از دختر رز تا فلک پنجم بوی مشک تبت و نور بر از انجم
رزبان گفت که مهر دلم افزودی وانهمه دعوی را معنی بنمودی
راست گفتی و جز از راست نفرمودی گشته ای تازه از آن پس که بفرسودی
این عجبتر که تو وقتی حبشی بودی رومیی خاستی از گور بدین زودی
بد کردم که به جای تو جفا کردم نه نکو کردم، دانم که خطا کردم
سرت از دوش به شمشیر جدا کردم چون بکشتم نه ز چنگال رها کردم
هم به زیر لگدت همچو هبا کردم بیگنه بودی، این جرم چرا کردم
زین سپس خادم تو باشم و مولایت چاکر و بنده و خاک دو کف پایت
با طرب دارم و مرد طرب آرایت با سماع خوش و بربرط و با نایت
بر کف دست نهم، یکدل و یکرایت وانگه اندر دهن خویش دهم جایت
رزبان برزد سوی رز گامی را غرضی را و مرادی را کامی را
برگرفت از لب رف سیمین جامی را بر لب جام نگارید غلامی را
داد در دستش آهخته حسامی را بر دگر دستش جامی و مدامی را
بزد اندر خم جام و قدح ساده برکشید از خم آن جام چو بیجاده
باده ای دید بدان جام در افتاده که بن جام همی سفت چو سنباده
گفت نتوان خوردن یک قطره ازین باده جز به یاد ملک مهتر آزاده
آن خداوند من آن فخر خداوندان دو لبش درگه گفتن خندان خندان
قوتش چندان وانگه خردش چندان که درو عاجز گردند خردمندان
مایهٔ راحت و آزادی دربندان خدمتش را هنر و جود چو فرزندان
... این دو بیت ساقط شده ... ...
... ...
پیکر ظلم ز انصافش در زندان در گذر تیر جگردوز وی از سندان
میرمسعود که رایات جهانداری زده اقبالش بر طارم زنگاری
شه اجرامش با آنهمه سالاری سجده آرد به کله گوشهٔ جباری
خجل از خاک درش نافهٔ تاتاری ... این مصرع ساقط شده ...
شاه محمود پدر ناصر دینش جد وز سعود فلکی طالع او اسعد
قدرش اکلیل به فرق از گهر فرقد جاهش آراسته بر اوج زحل مسند
شده با فر و بها زو شرف و سودد در او معبد خلق و کرمش مقصد
میرجاوید بماناد و همی شادان گنجش انباشته و ملک وی آبادان
کف کافیش که خرمدل ازو رادان باد چون ابر گهربار به آزادان
از نکوکاران و ز فرخ بنیادان در خطش از ری تا ساحت عبادان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

شاد باشید که جشن مهرگان آمد بانگ و آوای درای کاروان آمد

شادمان باشید که جشن مهرگان فرارسید و صدای زنگ کاروانِ این جشن که نشانه‌ی ورود آن است، به گوش می‌رسد.

نکته ادبی: درای به معنای زنگوله کاروان است و در اینجا استعاره از نزدیک شدنِ زمانِ جشن است.

کاروان مهرگان از خزران آمد یا ز اقصای بلاد چینستان آمد

این کاروانِ مهرگان از سرزمین خزران آمده است یا شاید از دورترین نقاط چین آمده باشد.

نکته ادبی: خزران به مناطق شمال ایران و قفقاز اشاره دارد و اقصای بلاد به معنای دورترین شهرهاست.

نه ازین آمد، بالله نه از آن آمد که ز فردوس برین وز آسمان آمد

نه، این کاروان از آنجا نیامده است، به خدا سوگند که از هیچ‌کدام از آنجاها نیامده است؛ بلکه از بهشت برین و آسمان فرود آمده است.

نکته ادبی: فردوس برین واژه‌ای است که از زبان‌های سامی وارد فارسی شده و به معنای باغ بهشت است.

مهرگان آمد، در باز گشائیدش اندرآرید و تواضع بنمائیدش

مهرگان آمده است، درها را به رویش بگشایید و او را به درون خانه آورده و با فروتنی از وی استقبال کنید.

نکته ادبی: تواضع بنمائیدش به معنای نشان دادن ادب و فروتنی در برابر مهمان است.

از غبار راه ایدر بزدائیدش بنشانید و به لب خرد بخائیدش

گرد و غبارِ راه را از تنش بزدایید و او را بنشانید و با سخنانِ سنجیده و خردمندانه پذیرایی‌اش کنید.

نکته ادبی: خرد خاییدن استعاره از سخن‌سنجی و گفتگوهای عمیق و اندیشمندانه است.

خوب دارید و فراوان بستائیدش هر زمان خدمت لختی بفزائیدش

از او به‌خوبی پذیرایی کنید و بسیار ستایشش کنید و هر لحظه در خدمتگزاری به او بیفزایید.

نکته ادبی: بستائیدش از مصدر ستودن (ستایش کردن) است.

خوب داریدش کز راه دراز آمد با دو صد کشی و با خوشی و ناز آمد

او را به‌خوبی گرامی بدارید که از راهی بسیار دور آمده و با شکوه و خوشی و ناز و کرشمه وارد شده است.

نکته ادبی: کشی در اینجا به معنای فخر و ناز و غرور است.

سفری کردش و چون وعده فراز آمد با قدح رطل و قنینه به نماز آمد

سفری کرده بود و اکنون که زمان وعده‌اش رسیده، با جام شراب و بطری به نیایش آمده است.

نکته ادبی: رطل و قنینه اصطلاحاتی برای ظروف نوشیدنی است و در ادبیات خمرّیه کاربرد دارد.

زان خجسته سفر این جشن چو باز آمد سخت خوب آمد و بسیار بساز آمد

از آن سفر خجسته، اکنون که این جشن بازگشته است، بسیار نیکو و سازگار و دل‌انگیز است.

نکته ادبی: بساو در اینجا به معنای موافق و سازگار است.

نگرید آبی وان رنگ رخ آبی گشته از گردش این چنبر دولابی

به آن آبی (میوه) و رنگِ رخسار آبی‌فامش بنگرید که از گردشِ چرخِ زمانه و دگرگونی روزگار، چنین شده است.

نکته ادبی: دولاب به چرخ چاه و استعاره از گردش روزگار اشاره دارد.

رخ او چون رخ آن زاهد محرابی بر رخش بر، اثر سبلت سقلابی

چهره‌اش مانند صورتِ آن زاهدِ گوشه‌نشین است که بر چهره‌اش آثارِ سبیلِ مردمان شمال (اسلاوها) نمایان است.

نکته ادبی: سبلت سقلابی اشاره به ویژگی ظاهری خاص (احتمالاً موهای روشن یا سبیل‌های پرپشت) دارد که در قدیم توصیف می‌شده است.

یا چنان زرد یکی جامعهٔ عتابی پر ز برخاسته زو، چون سر مرغابی

یا همچون پارچه‌ای زرد و گران‌بها است که در آن، چین‌خوردگی‌هایی شبیه سرِ مرغابی دیده می‌شود.

نکته ادبی: جامعه عتابی نوعی پارچه رنگین و باکیفیت بوده است.

وان ترنج ایدر چون دیبهٔ دیناری که بمالی و بمالند و بنگذاری

آن ترنج (میوه‌ای معطر) همچون پارچه‌ای زربفت است که اگر آن را لمس کنی و دیگران نیز لمس کنند، هرگز کهنه نمی‌شود و باقی می‌ماند.

نکته ادبی: دیبه از پارچه‌های ابریشمی و نفیس قدیمی است.

زو به مقراض ارش نیمه دو برداری کیسه ای دوزی و درزش نپدید آری

اگر با قیچی نیمی از آن را ببری، می‌توانی کیسه‌ای از آن بدوزی که درزهایش به هیچ وجه پیدا نیست.

نکته ادبی: مقراض به معنای قیچی است.

وانگه آن کیسه ز کافور بینباری در کشی سرش به ابریشم زنگاری

و سپس آن کیسه را از کافور پر کنی و سرش را با ابریشمی سبز زنگاری ببندی.

نکته ادبی: زنگاری به معنای سبز مایل به آبی (رنگ اکسید مس) است.

نار مانند یکی سفر گک دیبا آستر دیبه زرد، ابرهٔ آن حمرا

انار همچون جامه‌ای از دیباست که آسترش زرد و رویه‌اش سرخ است.

نکته ادبی: ابره رویه‌ی پارچه و آستر بخش داخلی آن است.

سفره پر مرجان، تو بر تو و تا بر تا دل هر مرجان چو لولوکی لالا

سفره‌ای پر از دانه (مرجان‌گون) که لایه‌لایه است و قلب هر دانه همچون مرواریدی درخشان است.

نکته ادبی: لولوک واژه‌ای برای مروارید است و لالا در اینجا به معنای درخشان است.

سر او بسته به پنهان ز درون عمدا سر ماسورگکی در سر او پیدا

سرِ انار عمداً پنهان بسته شده و تنها سرِ یک ماسوره‌ی کوچک در نوک آن آشکار است.

نکته ادبی: ماسورگکی اشاره به آن بخش کوچک تاج مانندِ بالای انار دارد.

نگرید آن رز، وان پایک رزداران درهم افکنده چو ماران ز بر ماران

به آن درخت انگور و شاخه‌های درهم‌پیچیده‌اش بنگرید که همچون مارانی که روی هم پیچیده باشند، در هم تنیده‌اند.

نکته ادبی: رز به معنای درخت انگور یا تاکستان است.

دست در هم زده چون یاران در یاران پیچ در پیچ چنان زلفک عیاران

شاخه‌ها چون دستِ دوستان در هم گره خورده و مانند زلفِ جوانان عیار، پیچ‌درپیچ هستند.

نکته ادبی: عیاران جوانمردانِ پیشه‌ور در تاریخ اجتماعی ایران بودند.

برگهای رز چون پای خشنساران زرگون ایدون همچون رخ بیماران

برگ‌های درخت انگور همچون پای افرادِ لاغر و ضعیف، زردگون شده و به رنگِ صورتِ بیماران درآمده است.

نکته ادبی: خشنساران اشاره به اندام‌های خشک و لاغر دارد.

رزبان شد به سوی رز به سحرگاهان که دلش بود همیشه سوی رز خواهان

باغبان هنگام سحرگاه به سوی تاکستان رفت، چرا که دلش همواره به سوی تاک (انگور) مایل بود.

نکته ادبی: رزبان به کسی که مراقب تاکستان است گفته می‌شود.

بگشادش در با کبر شهنشاهان گفت بسم الله و اندر شد ناگاهان

با هیبت و بزرگی شاهان، درِ تاکستان را گشود و با نام خدا ناگهان وارد شد.

نکته ادبی: کبر در اینجا به معنای شکوه و ابهت است.

تاک رز را دید آبستن چون داهان شکمش خاسته همچون دم روباهان

دید که تاکِ انگور همچون زنانِ باردار، شکمش برآمده و مثل دمِ روباهان، شکمش بزرگ شده است.

نکته ادبی: داهان در زبان‌های قدیمی به معنای شکم‌برآمده یا فربه است.

دست بر بر زد و بر سر زد و بر جبهت گفت بسیاری لاحول و لا قوت

باغبان دست بر سینه و سر و پیشانی خود زد و مدام «لا حول و لا قوه» (تکیه کلامی برای تعجب) می‌گفت.

نکته ادبی: جبهت به معنای پیشانی است.

تاک رز را گفت: ای دختر بیدولت این شکم چیست، چو پشت و شکم خربت

به تاک انگور گفت: ای دخترِ بی‌بخت، این شکمِ بزرگ چیست که مانندِ پشت و شکمِ یک حیوانِ ویرانه‌نشین شده است؟

نکته ادبی: خربت به معنای ویرانه است و در اینجا استعاره از وضعیت نامطلوب دارد.

با که کردستی این صحبت و این عشرت؟ بر تن خویش نبوده ست ترا حمیت

با چه کسی این دوستی و نزدیکی را برقرار کردی؟ اصلاً نسبت به تنِ خودت غیرت و مراقبتی نداشتی؟

نکته ادبی: حمیت به معنای غیرت و دفاع از آبرو است.

من ترا هرگز با شوی ندادستم وز بداندیشی پایت نگشادستم

من هرگز تو را به همسری کسی ندادم و از بدخواهی و سوءظن، راه را بر تو نبستم.

نکته ادبی: پایت نگشادستم کنایه از آزادی دادن است.

هرگز انگشت به تو بر ننهادستم که من از مادر باحمیت زادستم

من هرگز کوچک‌ترین دست‌درازی و تعرضی به تو نداشتم، زیرا با غیرت و شرافت بزرگ شده‌ام.

نکته ادبی: باحمیت در اینجا به معنای با غیرت و شرافت است.

به قضا حاجت پیش تو ستادستم وز حلیمی به تو اندر نفتادستم

من تنها از سرِ ناچاری و به خاطرِ نیازِ تو، از تو مراقبت کردم و از روی حلم و بردباری، در کار تو دخالت نکردم.

نکته ادبی: به قضا حاجت اشاره به نیازِ طبیعیِ گیاه به رشد و آب دارد.

چون ترا دیدم از پیش بدین زاری کردم از پیش رزستانت دیواری

چون دیدم تو در گذشته با این وضعِ رقت‌بار بودی، دور تا دورِ باغِ تو دیواری کشیدم.

نکته ادبی: رزستان به معنای تاکستان است.

بزدم بر سر دیوار تو من خاری کنجکی گرد تو همچون دهن غاری

بر روی دیوارِ تو خارهایی کاشتم تا گویی دهانه‌ی غاری، تو را در کنجِ خود پنهان کند.

نکته ادبی: دهن غاری استعاره از جای امن و محفوظ است.

پس دری کردم از سنگ و درافزاری که بدو آهن هندی نکند کاری

سپس دری از سنگ و ابزارِ محکم برایت ساختم که حتی آهنِ هندی (فولاد) هم نتواند در آن اثری بگذارد.

نکته ادبی: آهن هندی در متون کهن نمادِ سخت‌ترین و تیزترین شمشیرها بوده است.

زدمت بر در یک قفل سپاهانی آنچنان قفل که من دانم و تو دانی

بر آن در، قفلی اصفهانی زدم؛ همان‌گونه قفلی که فقط من و تو از رازش باخبریم.

نکته ادبی: سپاهانی همان اصفهانی است.

چون شدم غایب از درت به لرزانی نیکمردی بنشاندم به نگهبانی

وقتی از نزد تو می‌رفتم، از ترسِ اینکه کسی به تو نزدیک شود، مردی نیکوکار را به نگهبانی‌ات گماشتم.

نکته ادبی: غایب به معنای دور شدن و ناپدید شدن است.

با همه زیرکی و رندی و پردانی نخل این کار برآورد پشیمانی

با وجود تمام زیرکی و رندی و دانا بودنِ من، نتیجه‌ی این مراقبت‌ها پشیمانی بود.

نکته ادبی: نخل در اینجا به معنای نتیجه و ثمر است.

گفتم ای زن که تو بهتر ز زنان باشی از نکوکاران و ز شرمگنان باشی

ای زن، من می‌گفتم تو بهتر از دیگر زنان و از نکوکاران و پرهیزکاران هستی.

نکته ادبی: شرمگنان به معنای حیا‌داران و عفیفان است.

پاکتن باشی و از پاکتنان باشی هر چه من گفتم «ارجو» که چنان باشی

آرزو داشتم تو پاک‌تن باشی و از زمره پاکان، و امیدوارم آن‌طور که من می‌خواستم باشی.

نکته ادبی: ارجو در اینجا فعل عربی به معنای امید دارم است.

شوی ناکرده چو حوران جنان باشی نه چنان پیرزنان و کهنان باشی

امید داشتم که بدون شوهر، همچون حوریانِ بهشتی باشی، نه مثل پیرزنان و کهن‌سالانِ دنیا.

نکته ادبی: حوران جنان استعاره از پاکی و زیبایی مطلق است.

من دگر گفتم ویحک تو دگر گشتی روزبه بودی چون روز بتر گشتی؟

گفتم ای بیچاره، تو تغییر کردی؛ مگر روزگارِ خوبِ تو به روزگاری بد تبدیل شده است؟

نکته ادبی: ویحک کلمه‌ای برای سرزنش و دلسوزی است.

گهرت بد بد با سوی گهر گشتی همچنان مادر خود بارآور گشتی

گهرِ وجودت بد بود و به اصلِ بدِ خود بازگشتی؟ و همانند مادرِ خود، باردار شدی؟

نکته ادبی: بارآور به معنای میوه‌دهنده و در این کنایه، حامله است.

دختری بودی، بر بام و به در گشتی تا چنین با شکمی بر چو سپر گشتی

زمانی دختر بودی و بر بام و در می‌گشتی، تا اینکه با شکمی بزرگ همچون سپر شدی.

نکته ادبی: سپر استعاره از برآمدگی شکم است.

راست بر گوی که در تو شده ام عاجز به کدامین ره بیرون شده ای زین دز

راستش را بگو که مرا عاجز کردی؛ از کدام راه از این دژ (تاکستان) بیرون رفتی؟

نکته ادبی: دز به معنای دژ و قلعه است.

راست گویند زنان را نگوارد عز بر نیاید کس با مکر زنان هرگز

راست گفته‌اند که عزتِ زنان را مهار نمی‌توان کرد؛ هیچ‌کس نمی‌تواند بر مکرِ زنان غلبه کند.

نکته ادبی: نگوارد به معنای مراقبت و مهار کردن است.

بر هوا رفتی چون عیسی بی معجز یا چو قارون به زمین، وین نبود جایز

آیا مانند عیسی به آسمان رفتی یا مانند قارون در زمین فرو رفتی؟ هیچ‌کدام از این‌ها ممکن نبود.

نکته ادبی: اشاره به داستان عیسی (ع) و قارون به عنوان دو اسطوره مذهبی.

تاک رز گفتا: از من چه همی پرسی کافری کافر، ز ایزد نه همی ترسی

تاک گفت: از من چه می‌پرسی؟ تو کافری هستی که از خدا ترسی نداری.

نکته ادبی: این بیت آغاز پاسخِ تاکِ انگور به باغبان است.

به حق کرسی و حق آیت الکرسی که نخسبیده شبی در بر من نفسی

به حقِ عرش و آیه الکرسی سوگند که هیچ نفسی شبی را در کنار من نخوابیده است.

نکته ادبی: آیه الکرسی از مقدس‌ترین آیات قرآن است که برای سوگندِ غلیظ استفاده شده است.

هستم آبستن، لیکن ز چنان جنسی که نه اویستی جنی و نه خود انسی

من باردارم اما نه از جنی و نه از انسی (آدمیزاد)، بلکه از جنسی متفاوت.

نکته ادبی: انسی یعنی انسان.

نه ستم رفته به من زو و نه تلبیسی که مرا رشته نتاند تافت ابلیسی

هیچ ستم و نیرنگی به من نشده است، زیرا شیطان هم نمی‌تواند در کار من دخالت کند.

نکته ادبی: تلبیس به معنای فریب و نیرنگ است.

جبرئیل آمد روح همه تقدیسی کردم آبستن، چون مریم بر عیسی

جبرئیل که روحِ همه پاکی‌هاست، نزد من آمد و مرا باردار کرد، درست همان‌گونه که مریم، عیسی را باردار شد.

نکته ادبی: تقدیسی به معنای منزه بودن و روح‌القدس است و اشاره به معجزه ولادت مسیح دارد.

بچه ای دارم در ناف چو برجیسی با رخ یوسف و بوی خوش بلقیسی

رز (انگور) می‌گوید: من فرزندی دارم که در دل خوشه‌هایم مانند ستاره مشتری می‌درخشد؛ چهره‌اش به زیبایی یوسف و عطرش به خوش‌بویی بلقیس است.

نکته ادبی: برجیس نام دیگر سیاره مشتری است و نماد شکوه و درخشش است. اشاره به یوسف و بلقیس، تلمیحی به زیبایی و خوش‌بویی اسطوره‌ای است.

اگرت باید، این بچه بزایم من وین نقاب از تن و رویش بگشایم من

اگر مایل هستی، می‌توانم این فرزند را به دنیا بیاورم و از بندِ تن و نقابِ پوستش رهایش کنم (یعنی او را از خوشه جدا کنم).

نکته ادبی: بزایم در اینجا استعاره از چیدن انگور و پدیدار شدن شراب است.

ور نبایدت به زادن نگرایم من همچنین باشم و نازاده بپایم من

و اگر میل نداری، پافشاری نمی‌کنم و فرزند را به دنیا نمی‌آورم و همچنان به همین صورتِ پوشیده و پنهان باقی می‌مانم.

نکته ادبی: نگرایم به معنای میل کردن و اقدام کردن است.

و گر استیزه کنی با تو برآیم من روز روشنت ستاره بنمایم من

و اگر با من دربیفتی و ستیزه کنی، من هم مقابله می‌کنم و در روز روشن (آنقدر ضربه می‌زنم که) ستاره‌های آسمان را به چشمت می‌آورم.

نکته ادبی: ستاره بنمایم کنایه از ضرب و شتم شدید است که باعث سیاهی رفتن چشم می‌شود.

اگرم بکشی، برکشتن تو خندم من چو جرجیس تن خویش بپیوندم

اگر مرا بکشی، من به این کشتن تو می‌خندم؛ چرا که مثل جرجیس پیامبر، تنِ تکه‌تکه‌ام دوباره به هم پیوند می‌خورد و زنده می‌شوم.

نکته ادبی: جرجیس از پیامبرانی است که طبق روایات چندین بار کشته و زنده شد و نماد بقا و جاودانگی است.

ور بدری شکم و بندم از بندم نرسد ذره ای آزار به فرزندم

اگر شکمم را بدری و اجزای تنم را از هم جدا کنی، ذره‌ای درد و آزار به فرزندم (عصاره و شراب درونی‌ام) نمی‌رسد.

نکته ادبی: بند از بند گسستن کنایه از متلاشی کردن است.

گر چه بکشی تو مرا، صابر و خرسندم که مرا زنده کند زود خداوندم

حتی اگر مرا بکشی، صبور و راضی هستم، چون خداوندِ من، دوباره مرا زنده خواهد کرد.

نکته ادبی: اشاره به جوشش و تغییر ماهیت انگور به شراب که گویی حیاتی دوباره است.

او به رز گفت که ویحک چه فضول آری تو هنوز این هوس اندر سرخود داری

رزبان (باغبان) به انگور گفت: وای بر تو که چه حرف‌های بیهوده‌ای می‌زنی؛ آیا هنوز هم این خیالِ زنده ماندن در سرت هست؟

نکته ادبی: ویحک به معنای وای بر تو، کلمه‌ای است برای تحقیر و سرزنش.

بکشم منت، «لک الویل» بدان زاری که مسیحت بکند زنده به دشواری

تو را می‌کشم؛ وای بر تو که مسیح هم به سختی می‌تواند تو را زنده کند.

نکته ادبی: لک الویل به معنای وای بر تو است. مسیح نماد زنده کردن مردگان است.

نه بسنده ست مر این جرم و گنهکاری که مرا باز همی ساده دل انگاری

آیا همین جرم و گناهت کافی نیست که فکر می‌کنی من آنقدر ساده‌لوح هستم که فریب حرف‌های تو را بخورم؟

نکته ادبی: ساده‌دل انگاری کنایه از دست‌کم گرفتن هوش طرف مقابل است.

جست از جایگه آنگاه چو خناسی هوس اندر سر و اندر دل وسواسی

باغبان ناگهان از جایش پرید، مانند شیطان که وسوسه و هوس در سر و دلش می‌پیچید.

نکته ادبی: خناس اشاره به شیطان وسوسه‌گر است.

سوی او جست، چو تیری سوی برجاسی با یکی داسی، مانندهٔ الماسی

مانند تیری که به سوی هدف پرتاب شود، به سمت انگور حمله کرد؛ داسی در دست داشت که همچون الماس تیز بود.

نکته ادبی: برجاس به معنای هدف و نشانه تیراندازی است.

حلق بگرفتش مانندهٔ نسناسی بر نهادش به گلوگاه چنان داسی

گلوی خوشه‌های انگور را مثل حیوان وحشی گرفت و داس را بر گلوگاهش نهاد.

نکته ادبی: نسناس موجودی افسانه‌ای و شبیه میمون است.

باز ببرید سر او به جدال او وانهمه بچگکان را به مثال او

سرهای انگورها را در درگیری برید و بقیه خوشه‌ها را نیز به همان شکل از بین برد.

نکته ادبی: بچگکان استعاره از حبه‌های انگور است.

پس به گردونش نهاد او و عیال او گاو و گردون بکشیدند رحال او

سپس آن‌ها را در ظرفی ریخت و با ابزار کارش، همه را در هم کوبید.

نکته ادبی: گردون در اینجا به معنای دستگاه یا ابزاری برای فشار دادن است.

در فکندش به جوال و به حبال او سر با ریش همیدون اطفال او

آن‌ها را در کیسه ریخت و همراه با کودکان (حبه‌های انگور) همه را درهم فشرد.

نکته ادبی: جوال و حبال ابزارهایی برای نگهداری و فشردن انگور است.

برد آن کشتگکانرا به سوی چرخشت همه را در بن چرخشت فکند از پشت

حبه‌های کشته شده را به محل چرخشت (محل فشردن انگور) برد و همه را از پشت به داخل آن انداخت.

نکته ادبی: چرخشت مکانی برای لگدکوب کردن انگورهاست.

لگد اندر پشت آنگاه همی زد و مشت تا در افکند به پهلوشان پنج انگشت

سپس با مشت و لگد به پشت آن‌ها کوبید تا جایی که پنج انگشتش بر پهلوی آن‌ها نقش بست.

نکته ادبی: در اینجا شدت فشردن انگورها به تصویر کشیده شده است.

گفت کم دوش پیام آمده از زردشت که دگر باره بباید همگی را کشت

باغبان گفت که دیشب پیامی از زردشت آمده که باید همه این‌ها را دوباره بکشی.

نکته ادبی: اشاره به زردشت در اینجا می‌تواند کنایه از آیینی قدیمی یا سنتی کهن باشد.

به لگد کرد دو صد پاره میانهاشان رگهاشان ببرید و ستخوانهاشان

با لگد میان‌تنه آن‌ها را صد پاره کرد و رگ‌ها و استخوان‌هایشان را درهم شکست.

نکته ادبی: توصیفِ مبالغه‌آمیز از فرایند له کردن انگور.

بدرید از هم تا ناف دهانهاشان ز قفا بیرون آورد زبانهاشان

دهانشان را تا ناف درید و زبانشان را از پشت سرشان بیرون کشید.

نکته ادبی: این تصاویر خشونت‌آمیز همگی استعاره از له شدن کامل انگور برای گرفتن آب آن است.

رحم ناورده به پیران و جوانهاشان تا برون کرد ز تن شیرهٔ جانهاشان

به پیر و جوان آن‌ها رحم نکرد تا شیره جانشان (عصاره‌شان) را از تنشان بیرون کشید.

نکته ادبی: شیره جان استعاره از آب انگور است.

داشت خنبی چند از سنگ به گنجینه که در و بر نرسیدی پیل را سینه

خمره‌های سنگی بزرگی داشت که حتی پهنای سینه فیل هم به آن نمی‌رسید.

نکته ادبی: خنبی مخفف خنب، به معنای کوزه یا خمره بزرگ است.

مانده میراث ز جدانش از پارینه شوخگن گشته، از شنبه و آدینه

این خمره‌ها میراث پدرانش از ایام دور بود و از گذشت ایام، رنگ و بوی کهنگی گرفته بود.

نکته ادبی: شوخگن به معنای چرک و کثیف و کهنه است.

رزبان آمد، با حمیت و با کینه خونشان افکند اندر خم سنگینه

رزبان با تعصب و کینه‌ای که داشت، خونِ (شیره) آن‌ها را در آن خمره‌های سنگی ریخت.

نکته ادبی: رزبان به معنای باغبان و مراقب انگور است.

بر سر هر خم ، بنهاد گلین تاجی افسر هر خم چون افسر دراجی

بر سر هر خمره، درپوشی گلی قرار داد که مانند تاجِ پرنده دراج، زیبا و برازنده بود.

نکته ادبی: دراج پرنده‌ای با پرهای خالدار است و در اینجا برای زیبایی تشبیه شده است.

عنکبوت آمد و آنگاه چو نساجی سر هر تاجی پوشید به دیباجی

عنکبوت آمد و مانند یک نساج ماهر، روی هر کدام از این تاج‌ها را با تارهایش پوشاند.

نکته ادبی: دیباجی نوعی پارچه زربفت و ظریف است که در اینجا به تار عنکبوت تشبیه شده است.

چون بر ایشان به سر آمد شب معراجی رزبان آمد، تا زنده چو حجاجی

وقتی زمان معراج (رسیدن شراب) فرا رسید، باغبان مانند یک حاجی که از سفر بازگشته، سر رسید.

نکته ادبی: اشاره به تخمیر و آماده شدن شراب که گویی پس از طی یک زمان طولانی به کمال رسیده است.

آهنی در کف، چون مرد غدیر خم به کتف باز فکنده سر هر دو کم

با آهنی در دست، مانند مردی که در غدیر خم حضور داشته، درحالی‌که دو آستینش را بالا زده بود، آمد.

نکته ادبی: اشاره به غدیر خم و مرد غدیر، نشان‌دهنده اقتدار و حقانیت باغبان در باز کردن خمره است.

بر سر خم بزد آن آهن آهن سم بفکند از سر خم تاج گلین خم

با آن ابزار آهنی به سر خمره زد و درپوش گلی را در هم شکست.

نکته ادبی: آهنِ آهن‌سم ابزاری فلزی برای شکستن پلمب خمره‌هاست.

بر شد از دختر رز تا فلک پنجم بوی مشک تبت و نور بر از انجم

از عصاره انگور تا فلک پنجم، بوی خوش مشک تبت و نوری فراتر از ستارگان برخاست.

نکته ادبی: فلک پنجم در نجوم قدیم جایگاه سیاره مریخ است و نشان‌دهنده عظمت بوی شراب است.

رزبان گفت که مهر دلم افزودی وانهمه دعوی را معنی بنمودی

رزبان گفت: محبت مرا به تو زیاد کردی و معنای تمام آن ادعاهایی که داشتی را نشان دادی.

نکته ادبی: اشاره به اینکه شراب با عطر و کیفیت خود، ادعای انگور مبنی بر زنده بودن را اثبات کرد.

راست گفتی و جز از راست نفرمودی گشته ای تازه از آن پس که بفرسودی

راست گفتی و حقیقت را گفتی؛ تو بعد از آنکه در ظاهر فرسوده و له شدی، دوباره تازه و باطراوت شدی.

نکته ادبی: فرسودن در اینجا به معنای له شدن و از دست دادن شکل ظاهری انگور است.

این عجبتر که تو وقتی حبشی بودی رومیی خاستی از گور بدین زودی

این عجیب‌تر است که تو زمانی (در شکل انگور) تیره و حبشی بودی، اما اکنون رومی (سفید و درخشان) از گور برخاستی.

نکته ادبی: حبشی نماد سیاهی و رومی نماد سپیدی و زیبایی است؛ اشاره به تصفیه شدن و زلال شدن شراب.

بد کردم که به جای تو جفا کردم نه نکو کردم، دانم که خطا کردم

کار بدی کردم که به تو جفا کردم؛ کار نیکی نکردم و می‌دانم که خطا کردم.

نکته ادبی: ابراز پشیمانی باغبان از خشونت اولیه در برابر انگور.

سرت از دوش به شمشیر جدا کردم چون بکشتم نه ز چنگال رها کردم

سرت را با شمشیر از تنت جدا کردم، اما وقتی کشتمت، تو را از دست ندادم و رهایت نکردم.

نکته ادبی: پارادوکس کشتن برای به دست آوردن؛ اشاره به تبدیل شدن انگور به شراب.

هم به زیر لگدت همچو هبا کردم بیگنه بودی، این جرم چرا کردم

همان‌طور که تو را زیر پا له کردم، تو ناچیز شدی؛ تو بی‌گناه بودی، نمی‌دانم چرا این گناه را مرتکب شدم.

نکته ادبی: هبا به معنای غبار و ذرات معلق در هوا و چیزی ناچیز است.

زین سپس خادم تو باشم و مولایت چاکر و بنده و خاک دو کف پایت

از این پس خادم تو و مولای تو می‌شوم و بنده و خاک کف پایت خواهم بود.

نکته ادبی: تغییر رابطه از دشمنی به سرسپردگی و ستایش شراب.

با طرب دارم و مرد طرب آرایت با سماع خوش و بربرط و با نایت

با ساز و آواز، با موسیقی و بربط و نی، از تو پذیرایی می‌کنم.

نکته ادبی: اشاره به بزم و مجالس شادی که شراب در آن‌ها سرو می‌شود.

بر کف دست نهم، یکدل و یکرایت وانگه اندر دهن خویش دهم جایت

تو را با جان و دل روی کف دستم می‌گذارم و سپس در دهان خودم جای می‌دهم.

نکته ادبی: نوشیدن شراب به عنوان نهایتی از پذیرش و یکی شدن با آن.

رزبان برزد سوی رز گامی را غرضی را و مرادی را کامی را

رزبان به سوی انگور گام برداشت، تا به هدف و مراد خود برسد.

نکته ادبی: اشاره به قصد نهایی باغبان برای بهره‌مندی از ثمره کارش.

برگرفت از لب رف سیمین جامی را بر لب جام نگارید غلامی را

از لبه طاقچه، جامی نقره‌ای برداشت و بر لب جام، نقش غلامی را حک کرد.

نکته ادبی: رف به معنای طاقچه است.

داد در دستش آهخته حسامی را بر دگر دستش جامی و مدامی را

شمشیری آخته به دستش داد و در دست دیگرش جام شراب.

نکته ادبی: نمادِ آمیختگیِ قدرت و لذت.

بزد اندر خم جام و قدح ساده برکشید از خم آن جام چو بیجاده

جام و قدح را در خمره فرو برد و از آن، شرابی به رنگ عقیق (بیجاده) بیرون کشید.

نکته ادبی: بیجاده نوعی سنگ قیمتی سرخ‌رنگ است که استعاره از رنگ شراب است.

باده ای دید بدان جام در افتاده که بن جام همی سفت چو سنباده

در آن جام شرابی دید که ته‌مانده‌اش مانند سنباده، ته جام را می‌خراشید (آنقدر قوی و خالص بود).

نکته ادبی: اشاره به قدرت و گیرایی بالای شراب.

گفت نتوان خوردن یک قطره ازین باده جز به یاد ملک مهتر آزاده

گفت: نمی‌توان حتی یک قطره از این شراب را نوشید، مگر به یاد پادشاه بزرگ و آزاده.

نکته ادبی: شراب‌نوشی با یاد بزرگان، آدابِ اهلِ ذوق است.

آن خداوند من آن فخر خداوندان دو لبش درگه گفتن خندان خندان

آن پادشاه، فخر خداوندان است که لب‌هایش هنگام سخن گفتن، همواره خندان است.

نکته ادبی: ستایش خداوند یا پیرِ طریقت.

قوتش چندان وانگه خردش چندان که درو عاجز گردند خردمندان

توانایی و خرد او آنقدر زیاد است که خردمندان در برابرش عاجز می‌مانند.

نکته ادبی: اشاره به عظمت و فرزانگی معشوق یا پیر.

مایهٔ راحت و آزادی دربندان خدمتش را هنر و جود چو فرزندان

او مایه راحت و آزادی دردمندان است و هنرش، فرزندانِ جود و بخشش او هستند.

نکته ادبی: توصیف صفات عالی معشوق که مایه رهایی است.

بچه ای دارم در ناف چو برجیسی با رخ یوسف و بوی خوش بلقیسی

درون خوشه انگور، دانه ای دارم که در زیبایی همچون سیاره مشتری می‌درشد؛ با صورتی زیبا همچون یوسف و رایحه‌ای دل‌انگیز همانند بلقیس.

نکته ادبی: تشبیه مرکب و استفاده از اسامی خاص (یوسف، بلقیس، برجیس) برای تداعی زیبایی و شکوه.

اگرت باید، این بچه بزایم من وین نقاب از تن و رویش بگشایم من

اگر خواهانِ منی، پس اجازه بده این میوه (انگور) را به دنیا بیاورم و از روی و پیکر او این پوشش و پرده را بردارم.

نکته ادبی: استعاره از برداشتن پوسته انگور و بیرون آوردن عصاره آن.

ور نبایدت به زادن نگرایم من همچنین باشم و نازاده بپایم من

و اگر تو را خواسته و میلی به این کار نیست، من نیز بر زادن و ظهور آن پافشاری نمی‌کنم و همچون گذشته بی‌تغییر باقی می‌مانم.

نکته ادبی: تضاد میان فعل خواستن و نخواستن برای بیان اختیار در فرآیند طبیعی رشد.

و گر استیزه کنی با تو برآیم من روز روشنت ستاره بنمایم من

و اگر در این کار با من لجبازی و ستیزه کنی، بر تو چیره می‌شوم و چنان بلایی سرت می‌آورم که روز روشن برایت تیره و تار شود.

نکته ادبی: کنایه از مغلوب ساختن یا تهدید در تقابل‌های کلامی.

اگرم بکشی، برکشتن تو خندم من چو جرجیس تن خویش بپیوندم

اگر مرا بکشی، بر این کشتن تو می‌خندم، چرا که من همچون جرجیس، دوباره زنده می‌شوم و بدنم را ترمیم می‌کنم.

نکته ادبی: اشاره به اسطوره جرجیس که طبق روایات به کرات کشته و زنده می‌شد.

ور بدری شکم و بندم از بندم نرسد ذره ای آزار به فرزندم

و اگر شکمم را بدری و بندبندِ اعضایم را از هم جدا کنی، ذره‌ای درد و آسیب به فرزندم (عصاره و جانم) نخواهد رسید.

نکته ادبی: تاکید بر جاودانگی جوهرِ وجودی فراتر از تنِ فیزیکی.

گر چه بکشی تو مرا، صابر و خرسندم که مرا زنده کند زود خداوندم

اگرچه مرا بکشی، صبور و راضی‌ام، زیرا خدای من به زودی مرا دوباره زنده خواهد کرد.

نکته ادبی: استعاره از بازگشت زندگی پس از مرگ (اشاره به فرآیند تخمیر و تبدیل شدن به شراب).

او به رز گفت که ویحک چه فضول آری تو هنوز این هوس اندر سرخود داری

او (شراب‌ساز) به انگور گفت: ای موجود فضول، هنوز این هوسِ زنده ماندن را در سر داری؟

نکته ادبی: لحن ملامت‌گرانه شراب‌ساز در مواجهه با ادعای بقای انگور.

بکشم منت، «لک الویل» بدان زاری که مسیحت بکند زنده به دشواری

بکشمت! وای بر تو از آن سختی که مسیح به سختی تو را زنده کند.

نکته ادبی: استعاره مسیحایی به معنای دشوار بودن بازگشت یا احیا.

نه بسنده ست مر این جرم و گنهکاری که مرا باز همی ساده دل انگاری

آیا همین جرم و گناهت کافی نیست که باز هم مرا ساده‌لوح می‌پنداری؟

نکته ادبی: پرسش انکاری برای نشان دادن قاطعیت شراب‌ساز.

جست از جایگه آنگاه چو خناسی هوس اندر سر و اندر دل وسواسی

سپس همچون موجودی اهریمنی و وسوسه‌گر از جای برخاست و اندیشه بدی در سر داشت.

نکته ادبی: خناس اشاره به وسوسه‌گر و شیطان صفت است.

سوی او جست، چو تیری سوی برجاسی با یکی داسی، مانندهٔ الماسی

مانند تیری که به سمت هدف (برجاس) پرتاب شود، به سوی انگور جهید و داسی الماس‌گون در دست داشت.

نکته ادبی: تشبیه حرکتِ سریع و قاطع به تیراندازی.

حلق بگرفتش مانندهٔ نسناسی بر نهادش به گلوگاه چنان داسی

گلوی انگور را مانند یک میمون وحشی گرفت و داس را بر گلوگاهش نهاد.

نکته ادبی: نسناس موجودی افسانه‌ای و وحشی؛ تشبیه برای توصیف خشونت.

باز ببرید سر او به جدال او وانهمه بچگکان را به مثال او

سپس با ستیزه‌جویی سر او را برید و دیگر فرزندان (دانه‌های انگور) را نیز به همان سرنوشت دچار کرد.

نکته ادبی: استعاره از چیدن خوشه‌های انگور.

پس به گردونش نهاد او و عیال او گاو و گردون بکشیدند رحال او

سپس آن‌ها را به همراه خانواده و تجهیزاتش بر گردون (ارابه) نهاد و به راه افتاد.

نکته ادبی: گردون در اینجا به معنای ارابه حمل محصول است.

در فکندش به جوال و به حبال او سر با ریش همیدون اطفال او

آن‌ها را در جوال و طناب پیچید و سر و ریش انگورها (ساقه و شاخه) همراه با کودکانش (دانه‌های ریز) در هم آمیخت.

نکته ادبی: توصیف ظاهری و جزئیات چیدن انگور.

برد آن کشتگکانرا به سوی چرخشت همه را در بن چرخشت فکند از پشت

آن کشتگان (انگورهای چیده شده) را به سوی چرخشت (محل عصاره‌گیری) برد و همه را در آنجا پشت سر هم افکند.

نکته ادبی: چرخشت مکان اختصاصی برای فشردن انگور و گرفتن آب آن.

لگد اندر پشت آنگاه همی زد و مشت تا در افکند به پهلوشان پنج انگشت

سپس با لگد و مشت بر پشت آن‌ها کوبید تا پنج انگشت (دست و پای) آن‌ها را در هم شکست و له کرد.

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی به انگورها در حین له شدن.

گفت کم دوش پیام آمده از زردشت که دگر باره بباید همگی را کشت

گفت: دیشب پیام و دستوری از زردشت آمد که باید همه را یک‌جا بکشی.

نکته ادبی: اشاره به زردشت در اینجا برای دادن لحنی حماسی و باستانی به روایت است.

به لگد کرد دو صد پاره میانهاشان رگهاشان ببرید و ستخوانهاشان

با لگد میان بدنشان را صد پاره کرد و رگ‌ها و استخوان‌هایشان را در هم شکست.

نکته ادبی: توصیفِ بی‌رحمانه فرآیند فشردن انگور.

بدرید از هم تا ناف دهانهاشان ز قفا بیرون آورد زبانهاشان

دهان‌هایشان را تا ناف بدرید و زبان‌هایشان را از پشت سر بیرون کشید.

نکته ادبی: اغراق شاعرانه در توصیفِ له شدن و خروج عصاره.

رحم ناورده به پیران و جوانهاشان تا برون کرد ز تن شیرهٔ جانهاشان

به پیر و جوانشان رحم نکرد تا تمام شیره جانشان را از تن بیرون کشید.

نکته ادبی: تعبیر شیره جان به جای عصاره انگور.

داشت خنبی چند از سنگ به گنجینه که در و بر نرسیدی پیل را سینه

خم‌های سنگی بزرگی در گنجینه داشت که حتی پیل هم نمی‌توانست به سینه آن برسد.

نکته ادبی: توصیف بزرگی و استحکام خم‌های نگهداری شراب.

مانده میراث ز جدانش از پارینه شوخگن گشته، از شنبه و آدینه

این‌ها از نیاکانش به ارث مانده بود و بوی کهنگی و ماندگی می‌داد.

نکته ادبی: اشاره به قدمت و دیرینگی ابزار شراب‌سازی.

رزبان آمد، با حمیت و با کینه خونشان افکند اندر خم سنگینه

رزبان (شراب‌ساز) با غیرت و کینه آمد و خون (آب انگور) آن‌ها را در خم‌های سنگی ریخت.

نکته ادبی: خون استعاره از آب انگور است که رنگی سرخ دارد.

بر سر هر خم ، بنهاد گلین تاجی افسر هر خم چون افسر دراجی

بر سر هر خم، درپوشی گلی نهاد که همچون تاج پرنده دراج زیبا بود.

نکته ادبی: توصیف ظاهرِ درپوشِ خم‌ها.

عنکبوت آمد و آنگاه چو نساجی سر هر تاجی پوشید به دیباجی

عنکبوت آمد و همچون یک بافنده، روی آن درپوش‌ها را با تارهای خود پوشاند.

نکته ادبی: نمادِ زمان و گذشتِ طولانی (تار عنکبوت).

چون بر ایشان به سر آمد شب معراجی رزبان آمد، تا زنده چو حجاجی

وقتی شبِ معراج (زمانِ رسیدن و تخمیر) گذشت، رزبان آمد، همچون حاجی که از سفر بازگشته است.

نکته ادبی: تعبیر شب معراج برای رسیدن شراب و توبه/بازگشت حاجی‌گونه شراب‌ساز.

آهنی در کف، چون مرد غدیر خم به کتف باز فکنده سر هر دو کم

آهنی در دست داشت، همچون مردِ غدیر خم، و لباسش را به کتف افکنده بود.

نکته ادبی: اشاره به غدیر خم و هیبتِ کسی که چیزی را آشکار می‌کند.

بر سر خم بزد آن آهن آهن سم بفکند از سر خم تاج گلین خم

با آن آهن بر سرِ خم زد و آن تاج گلی را از روی خم انداخت.

نکته ادبی: توصیف گشودنِ درپوشِ خم شراب.

بر شد از دختر رز تا فلک پنجم بوی مشک تبت و نور بر از انجم

بویی خوش همچون مشک تبت و نوری فراتر از ستارگان از آن دختر رز (شراب) تا فلک پنجم بالا رفت.

نکته ادبی: دختر رز استعاره لطیف از شراب است.

رزبان گفت که مهر دلم افزودی وانهمه دعوی را معنی بنمودی

رزبان گفت: محبتم را به تو بیشتر کردی و تمام آن ادعاهایی که داشتی را به حقیقت بدل کردی.

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی به شراب که با کمال خود، شراب‌ساز را مجذوب کرده است.

راست گفتی و جز از راست نفرمودی گشته ای تازه از آن پس که بفرسودی

راست گفتی و جز حقیقت نگفتی؛ تو پس از آن‌که پوسیدی و در هم شکستی، دوباره تازه شدی.

نکته ادبی: اشاره به پارادوکسِ مرگ و تولد در فرآیند شراب‌سازی.

این عجبتر که تو وقتی حبشی بودی رومیی خاستی از گور بدین زودی

عجیب‌تر این است که تو زمانی سیاه بودی (تیره) و حالا به این زودی مثل رومیان (سفید و درخشان) از گور برخواستی.

نکته ادبی: اشاره به تغییر رنگ و کیفیت انگور در طول فرآیند.

بد کردم که به جای تو جفا کردم نه نکو کردم، دانم که خطا کردم

کار بدی کردم که در حق تو ستم کردم؛ نه کار خوبی بود و می‌دانم که خطا کردم.

نکته ادبی: توبه و پشیمانی شراب‌ساز در برابرِ جادویِ شراب.

سرت از دوش به شمشیر جدا کردم چون بکشتم نه ز چنگال رها کردم

سرت را با شمشیر از تن جدا کردم و با کشتنت، تو را از دستم رها نکردم (بلکه اسیرتر شدی).

نکته ادبی: تأکید بر این‌که حتی پس از مرگ، جوهر شراب در خدمت انسان باقی ماند.

هم به زیر لگدت همچو هبا کردم بیگنه بودی، این جرم چرا کردم

حتی زیر لگد هم تو را همچون غبار ناچیز کردم؛ تو بی‌گناه بودی، چرا این کار را کردم؟

نکته ادبی: هبا به معنای غبار پراکنده در هوا است.

زین سپس خادم تو باشم و مولایت چاکر و بنده و خاک دو کف پایت

از این به بعد خادم و مولای تو هستم و خاک پای تو خواهم بود.

نکته ادبی: تغییر موضع کامل شراب‌ساز از ستمگر به بنده.

با طرب دارم و مرد طرب آرایت با سماع خوش و بربرط و با نایت

با شادی و ابزارِ طرب و موسیقی (بربط و نای) در خدمت تو خواهم بود.

نکته ادبی: توصیف مراسم بزم و شراب‌خواری.

بر کف دست نهم، یکدل و یکرایت وانگه اندر دهن خویش دهم جایت

تو را بر کف دست می‌نهم، هم‌رای تو می‌شوم و سپس در دهان خود جای می‌دهم.

نکته ادبی: توصیفِ صمیمانه و آئینیِ نوشیدن شراب.

رزبان برزد سوی رز گامی را غرضی را و مرادی را کامی را

رزبان به سوی رز (انگورستان) قدم برداشت، برای رسیدن به یک هدف و کام گرفتن.

نکته ادبی: بازگشت به اصل و منشأ.

برگرفت از لب رف سیمین جامی را بر لب جام نگارید غلامی را

جامی سیمین از لبه طاقچه برداشت و بر لبه آن تصویر غلامی را حک کرد.

نکته ادبی: توصیفِ ظرافتِ وسایلِ بزم.

داد در دستش آهخته حسامی را بر دگر دستش جامی و مدامی را

در دستش شمشیر آخته و در دست دیگر جام شراب و می داد.

نکته ادبی: تضاد میان جنگ (شمشیر) و صلح (جام شراب).

بزد اندر خم جام و قدح ساده برکشید از خم آن جام چو بیجاده

در خم جام و قدح ساده نگاه کرد و جامی مانند بیجاده (عقیق سرخ) بیرون کشید.

نکته ادبی: توصیفِ رنگِ درخشانِ شراب.

باده ای دید بدان جام در افتاده که بن جام همی سفت چو سنباده

شرابی در آن دید که ته جام را همچون سنگ سنباده می‌سایید و صیقل می‌داد.

نکته ادبی: اغراق در کیفیت و گیرایی شراب.

گفت نتوان خوردن یک قطره ازین باده جز به یاد ملک مهتر آزاده

گفت: نتوان از این شراب قطره‌ای نوشید مگر به یاد پادشاه بزرگوار و آزاده.

نکته ادبی: آدابِ نوشیدن و ذکرِ نامِ ممدوح در هنگامِ بزم.

آن خداوند من آن فخر خداوندان دو لبش درگه گفتن خندان خندان

آن خداوندگارِ من که فخر سروران است و لبانش همیشه به هنگام سخن خندان است.

نکته ادبی: مدحِ ممدوح با ویژگی‌های نیکو.

قوتش چندان وانگه خردش چندان که درو عاجز گردند خردمندان

توانایی و خرد او چنان است که خردمندان در برابرش عاجز می‌مانند.

نکته ادبی: اغراق در وصفِ دانش و قدرتِ ممدوح.

مایهٔ راحت و آزادی دربندان خدمتش را هنر و جود چو فرزندان

او مایه آزادی دربندان است و هنر و بخشش او همچون فرزندانش در خدمت او هستند.

نکته ادبی: تشبیه هنر و بخشندگی به فرزندان.

... این دو بیت ساقط شده ... ...

دو بیتِ نهایی در این نسخه موجود نیست و ساقط شده است.

نکته ادبی: اشاره به نقص در متن اصلی ارائه شده.

... ...

به دلیل ناقص بودن متن در این بخش، امکان تحلیل و تفسیر بیت میسر نیست.

پیکر ظلم ز انصافش در زندان در گذر تیر جگردوز وی از سندان

عدالت‌خواهی این امیر چنان است که ظلم را در بند کشیده و قدرت نفوذ و اراده او به قدری است که تیرهایش حتی از آهنِ سخت (سندان) نیز عبور می‌کند.

نکته ادبی: سندان استعاره از سختی و نفوذناپذیری است که در اینجا به تیزیِ کلام یا اراده امیر اشاره دارد.

میرمسعود که رایات جهانداری زده اقبالش بر طارم زنگاری

میرمسعود کسی است که پرچم‌های پادشاهی و قدرت جهانی‌اش، با اقبال و خوش‌بختی، بر بلندای آسمان و ستارگان (طارم زنگاری) برافراشته شده است.

نکته ادبی: طارم زنگاری به معنای آسمان کبود و نیلگون است که در ادبیات کلاسیک به جایگاه رفیعِ پیروزی اشاره دارد.

شه اجرامش با آنهمه سالاری سجده آرد به کله گوشهٔ جباری

خورشید که پادشاهِ اجرام آسمانی است، با وجود آنکه خود بزرگ و سالار آسمان است، در برابر عظمت و کلاهِ پادشاهی این امیر، سر تعظیم فرود می‌آورد.

نکته ادبی: شه اجرام استعاره از خورشید است که در برابر شکوه پادشاه، کوچک شمرده شده است.

خجل از خاک درش نافهٔ تاتاری ... این مصرع ساقط شده ...

عطرِ خاکِ آستانه درگاهِ او چنان خوش‌بو و ارزشمند است که مشکِ تاتاری در برابر آن احساس شرمساری می‌کند.

نکته ادبی: نافه تاتاری نماد خوش‌بوترین عطر جهان در ادبیات کهن فارسی است.

شاه محمود پدر ناصر دینش جد وز سعود فلکی طالع او اسعد

پدرش سلطان محمود و جدش ناصرِ دین است؛ و به خاطرِ بخت و اقبالِ آسمانی، طالع و سرنوشت او از همه خوش‌بخت‌تر است.

نکته ادبی: اشاره به تبارشناسی و سلسله پادشاهی ممدوح برای اثبات مشروعیت قدرت او.

قدرش اکلیل به فرق از گهر فرقد جاهش آراسته بر اوج زحل مسند

ارزش و مقام او چنان بالاست که گویی ستاره فرقد تاجی بر سر اوست و جایگاهش بر اوجِ زحل قرار گرفته است.

نکته ادبی: زحل در نجوم قدیم دورترین سیاره و نماد بلندی و شکوهمندی است.

شده با فر و بها زو شرف و سودد در او معبد خلق و کرمش مقصد

به واسطه وجود او، شرافت و بزرگی دارای اعتبار شده است؛ او قبله‌گاهِ نیازِ مردم و مقصدِ نهایی برای دریافتِ کرم و بخشش است.

نکته ادبی: سودد به معنای سروری و آقایی است.

میرجاوید بماناد و همی شادان گنجش انباشته و ملک وی آبادان

امید است که این امیرِ بزرگ، جاودانه و همیشه شادمان بماند؛ چنان‌که گنجینه‌هایش پر از ثروت و قلمرو حکومتش آبادان باشد.

نکته ادبی: دعا برای بقای قدرت و ثروت ممدوح از مضامین رایج در پایان قصاید است.

کف کافیش که خرمدل ازو رادان باد چون ابر گهربار به آزادان

امید است دستِ بخشنده‌اش، که بخششِ آن حتی سخاوتمندان را نیز به وجد می‌آورد، مانند ابری پربار، مدام بر سرِ آزادگان و جوانمردان ببارد.

نکته ادبی: کفِ کافی استعاره از دستِ بخشنده و توانای امیر است.

از نکوکاران و ز فرخ بنیادان در خطش از ری تا ساحت عبادان

او که از نیکوکاران و دارای اصالتی فرخنده است، فرمانروایی‌اش از منطقه ری تا سرزمین آبادان گسترده است.

نکته ادبی: عبادان همان آبادان امروزی است و اشاره به گستره جغرافیایی قلمرو حکومت دارد.