تصنیفها

ملک‌الشعرای بهار

باد خزان (در افشاری)

ملک‌الشعرای بهار
باد خزان وزان شد چهرهٔ گل خزان شد
طلایه لشکر خزان از دو طرف عیان شد چو ابر بهمن ز چشم من چشمهٔ خون روان شد
ناله ، بس مرغ سحر در غم آشیان زد آشیان سوخته بین مشعله در جهان زد
عزیز من - مشعله در جهان زد خدا خدا داد ز دست استاد
که بسته رخ شاهد مه لقا را
فغان و فریاد ز جور گردون که داده فتوای فنای ما را
کشور خراب ، فغان و زاری پیچه و نقاب سیاه و تاری
وه چه کنم از غم بیقراری تا به کی کشیم ذلت و بیماری
بیا مه من رویم از ورطهٔ جانسپاری