مستزادها

ملک‌الشعرای بهار

رباعی مستزاد

ملک‌الشعرای بهار
پروانه و شمع و گل شبی آشفتند در طرف چمن
وز جور و جفای دهر با هم گفتند بسیار سخن
شد صبح ، نه پروانه به جا بود و نه شمع ناگاه صبا
برگل بوزبد و هر دو با هم رفتند من ماندم و من