مثنویات

ملک‌الشعرای بهار

شمارهٔ ۸۳ - شکایت از مردم زمانه

ملک‌الشعرای بهار
زمانه به قصد دلم بی درنگ گشاید ز غم تیرهای خدنگ
نشان ساخته زآن دل خون فشان زند تیرها راست بر یک نشان
نشاند سر اندر بن یکدگر کز آن تیرها نیزه سازد مگر
ز بیداد مردم بنالم به زار بگریم به مانند ابر بهار
گرم خون ز مژگان ببارد رواست کزین مردمانم به دل زخم هاست
ز مژگان گرم اشگ تا دامن است مپندار کان اشک چشم من است
بود جان شیرین من بی گمان چکان از سر پنجهٔ مردمان