مثنویات

ملک‌الشعرای بهار

شمارهٔ ۷۴ - رنج و گنج

ملک‌الشعرای بهار
بروکار می کن مگو چیست کار که سرمایهٔ جاودانی است کار
نگر تاکه دهقان دانا چه گفت به فرزندگان ، چون همی خواست خفت
که میراث خود را بدارید دوست که گنجی ز پیشینیان اندر اوست
من آن را ندانستم اندرکجاست پژوهیدن و یافتن با شماست
چوشد مهرمه کشتگه برکنید همه جای آن زیر و بالا کنید
نمانید ناکنده جایی ز باغ بگیرید از آن گنج هرجا سراغ
پدر مرد و پوران به امید گنج به کاویدن دشت بردند رنج
به گاوآهن و بیل کندند زود هم اینجا، هم آنجا و هرجا که بود
قضا را در آن سال از آن خوب شخم ز هرتخم برخاست هفتاد تخم
نشد گنج پیدا ولی رنجشان چنان چون پدرگفت شد گنجشان