مثنویات

ملک‌الشعرای بهار

شمارهٔ ۱۷ - مطایبه

ملک‌الشعرای بهار
ای از برما به خشم رفته رخ بی سببی زما نهفته
ما را گنهی بجز وفا نیست بهر چه تو را هوای ما نیست ؟
آخر نه من و تو یار بودیم بر عهد هم استوار بودیم
بهر چه ز ما گسستی ای دوست در بر رخ دوست بستی ای دوست
عهدی به هزار وعده بستی گر بستی عهد، چون شکستی
بازآی که خاک پات گردم تو جان منی ، فدات گردم
دستی بکشم به ساق پایت سیگار بپچم از برایت
جام عرقی دهم به دستت سازم ز خمار باده مستت
بینم شب و روز با جلالت وز نعشهٔ چرس در خیالت
از بهر تو ای نگار بنگی گویم غزلی بدین قشنگی