مثنویات

ملک‌الشعرای بهار

شمارهٔ ۲ - در نصیحت

ملک‌الشعرای بهار
این شنیدم که تازی ای درویش کف بسودی ز مهر بر سگ خویش
زاهدی سک بدید و آن تازی گفت ای سگ چرا چنین سازی ؟ !
مرد تازی به آب درزد دست گفت شستمش باز و عذرم هست
آن پلیدی ز من برفت به آب بر زبان تو ماند رجس عتاب
حق گرت آب رحمت افشاند آن پلیدیت بر زبان ماند!
امر معروف و نهی از منکر به طریق ملاطفت خوش تر
ور نصیحت کنی ، نهان شاید نه عیان کش فضیحت افزاید
اوستادان ما به عهد قدیم چون که در حضرتی شدند ندیم
روز و شب بر درش مقیم بدند ناصح غیرمستقیم بدند
صفتی زشت اگر در او دیدند مهره بر عکس آن صفت چیدند
نعت اضداد آن صفت گفتند گر شقی بد، ز عاطفت گفتند
هر صفت کاندرو ندیدندی وصف آن را زمینه چیدندی
که فلان شه فلان صفت را داشت به فلان حسن ، مملکت را داشت
گر نبخشیدی این عمل تأثیر فرق کردی طریقهٔ تقریر
چون اثر کرد حس رحم در او به رحیمی مثل زدند برو
آن قدر وصف رحمتش کردند که ز رحمت ملامتش کردند
بود پور سبکتکین به قدیم پادشاهی شجاع ، لیک لئیم
آن قدر مدح نصر سامانی خوانده شد در حضور سلطانی
که چه مبلغ به « رودکی » بخشید چه عطایا به آن یکی بخشید
تا بجنبید حس مکرمتش ! عام شد بر جهانیان صلتش !
به « غضاری » چنان عنایت کرد که ز بسیاریش شکایت کرد!
الغرض ، پند اگر نکو گویی آن چنان گو که خاص او گویی
ور ز حکمت برون نهی گامی چه نصیحت دهی ، چه دشنامی
یاد باد آن که این سخن بنوشت : سرزنش بهتر از نصیحت زشت
ای بهار آن چنان نصیحت گوی که خدا داند و تو دانی و اوی