منظومه‌ها - دل مادر

ملک‌الشعرای بهار

افکندن مادر به وادی‌السباع

ملک‌الشعرای بهار
شد سوار شتر آن کهنه حریف مادر خویش گرفته به ردیف
راند جمازه و آن مام نژند اندر آن وادی تاریک فکند
نان و آبی بنهادش به کنار بازگردید به نزدیک نگار
گفت زالی که دلت را خون ساخت رفت جایی که عرب نی انداخت !
شب شد و نعرهٔ شیران برخاست پرشد آوای ددان از چپ و راست
دست بگرفت زن از هول به چهر مادرانه به لبش خندهٔ مهر
زیر لب زمزمه ای ساز نمود وز جدایی گله آغاز نمود